Tuesday, December 27, 2005

پالون

هر وقت خندیدن سخت شد
بی تعارف و بی برو برگرد
صاف پاشو بیا پیش خودم
تا ببینی چطوری میشه عـــــیــــن دیوونه ها
همه غصه ها رو فراموش کرد
عـــــــیـــــن گاو ساکت شد
و خندید!
اشکالی نداره.
سعی نکن از اینکه به یه حیوون شبیه میشی احساس ناراحتی کنی.
اون دنیا قیافه ات ممکنه شبیه یکی از همونا بشه.
خاصه همون که بیشتر از همه ازش بدت میاد.

هیچ اشکالی نداره آدم گاهی عین اسب بخنده و شیهه بکشه.
این اصلا بی کلاسی نیست که آدم گاهی عین خوک فرت و فرت بگوزه و همه جا رو به گاف بکشه.
مثلا الان خودت داری عین سگ پاچه میگیری.
عین خرس زخم خورده به روی همه چنگ میندازی.
عین مار نیش میزنی.
عین روباه همه اش داری کلک میزنی.
عین میمون دلقک ادای همه رو در میاری و مسخره شون میکنی.
عین الاغ جفتک میندازی.
عین سگ سوزن خورده موقع رانندگی همه اش داری وق میزنی و چپ و راست لایی میکشی.
فعلا بیخیال بقیه اش میشیم.

اما نه!
من جدا فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه آدم همهء کاراش عین حیوون باشه.
حالا فرضا قیافه اش آخر بچه خوشگل تراشیده و خوش تیپ باشه و مرسدش بنز سی ال کا هم سوار بشه.
خر همون خره. حتی اگه پالونش زرین شده باشه.

Monday, December 26, 2005

آق گیجه

ظاهرا از قدیم الایام جنون گاوی در ایران مرسوم بوده. متوجه شدم این گوگیجه (گاو گیجه) بیماری ای با علایم مشابه جنون گاوی بوده.

پ.ن. زین پس به جای واژه نامانوس و بیگانه و بی ادبی «گوگیجه» بگوییم: «بیماری صعب العلاج و خطرناک جنون گاوی». مثال: به جای اینکه بگوییم: «آق مهندس گوگیجه گرفته بود» بگوییم: «آقای مهندس دچار بیماری صعب العلاج و خطرناک جنون گاوی شده است». !!!

خودم

چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود!
دیروز که خودم رو توی کوچه پس کوچه ها دیدم میخواستم برم به طریقه پسر دبیرستانی ها یک پس گردنی فک بر انداز بزنم به خودم و بهش بگم کجایی بی معرفت؟ بیخود نیست میگن رسم روزگار رسم بی وفاییه ها!
الان دیگه دلم تنگ نیست. یه جورایی دلم میخواد ایندفعه که خودم رو دیدم همچین یه حالی به خودم بدم که اون سرش ناپیدا...
شاید با ماشین برم تو شکم خودم. حالا باید قرعه کشی کنم ببینم ماشین ریش تراش بهتره یا ماشین دوخت؟ راستش ماشین رخت شویی یه کم برای همچین کاری وزینه و صد البته بی مزه...

ذ

رابطهء ریاضی

تجربه ثابت کرده هرچی لیوان چایی ات داغ تر باشه و لبریز تر، شدت عطسه ای که توی دماغت میپیچه بیشتره. اونهم با این عطسه های فیلی که من میکنم که با هر کدومش شیشه های ساختمون پایین میریزه، نسبت این معادله تقریبا لگاریتمیه. یعنی به ازای یه لیوان نیم لیتری محتوی چای با دمای 99 درجه که فقط یک میلیمتر سرش خالی باشه معادل شش و نیم مگاتن حجم انفجار عطسه ای ات میشه به شکلی که وقتی در زیرزمین رخ داد، در طبقه سوم مدیر عامل محترم خیس بشه.
یکی بیاد قربون من بره...

Sunday, December 25, 2005

کلاس آشپزی

به یه نفر می گفتم حال و روزت چطوره می گفت عین کته ای که بی قابلمه بخوای بپزی. لابد باید برنج رو به سیخ بکشی. حالا زندگی ما هم شده عین کسی که میخواد با دینامیت کباب بره درست کنه.

کسی راه حل بهتری بلده؟

Thursday, December 22, 2005

توکل

خیلی ساده اتفاق میفته!
خیلی خیلی ساده...
یه روز می فهمی که دیگه هیچ چیز نداری و روز بعد چشم میگردونی به یه طرف که تاحالا نگاه نکرده بودی و میبینی که ارزش مند ترین چیزهای زندگی ات رو اونجا از چشمهات جا گذاشته بودی.
خیلی ساده اتفاق میفته.
این روزها بزرگترین دشمن من احساس بدبختی ایه که هر لحظه یقه ام رو میگیره و خفه ام میکنه.
انگار که توکل تو زندگی ام کم رنگ شده...

Tuesday, December 20, 2005

آموزش عملی: بیایید «خر» باشیم

تجربه ثابت کرده بهترین جواب برای سخت ترین مسائل، احمقانه ترین جوابیه که میتونه به ذهنت خطور کنه.
در این جور موارد من خیلی سعی نمی کنم خودم رو عاقل جلوه بدم. احمقانه ترین حرفی که به ذهنم میرسه رو در اسرع وقت به زبون میارم. بدترین اتفاقی که میفته اینه که دیگرون بهت اعتراض می کنن (یا تو ذهنشون فکر می کنن عجب خریه!) . اینجوری دیگه تمام تلاش و فعالیت فکری ات رو هدر ندادی برای جلب نظر اونا.
باور کن همه چی خیلی ساده میشه.

مثلا یارو راجع به اثر میدان مغناطیسی روی شنوایی حرف میزنه و ازت میپرسه راستی می دونستی برای استفاده از تلفن باید حتما از گوش چپ استفاده کنی؟... و تو با یه قیافه متفکرانه به یه نقطه دوردست خیره بشی و بگی: اومممم. آره. این قضیه منو یاد اون مثل قدیمی میندازه که می گفتن خیار رو اگه از ته بخوری تلخ میشه...(به ربطش اصلا فکر نکن)

در نود و نه درصد مواقع وقتی از این روش استفاده می کنم طرف یک دفعه سورپرایز میشه! میگه وای! این کاملترین و بهترین چیزی بود که شنیده بودم! تو چقدر دانشمندی!!! تو واقعا همه چیز رو میفهمی...

Sunday, December 18, 2005

خاطره

دوست بسیار بسیار عزیزم:
یک مهمانی بسیار مجلل در حضور پر ادعا ترین فامیل ها و بستگان داخلی و خارجی، برای تو بهترین فرصت است تا با کبریت جنس رومیزی را امتحان کنی تا مطمئن شوی واقعا ابریشم هست یا نه. ضمنا بچه های احمق دیگری در اطراف میز مشغول فوت کردن شمع ها هستند. بنابراین هیچ کس تو را برای به آتش کشیدن بزرگترین میز مجلس سرزنش نخواهد کرد.

فقط راه فرار را یکبار دیگر دقیقا بررسی کن.

پ.ن. این داستان واقعی است. پسرک هیچوقت از آزمایش کردن نترسید. اخیرا بزرگ شده و جاهای دیگر را به آتش می کشد.

Friday, December 16, 2005

الو

الو؟
سلام!
عرضی نیست. تو تنها نور زندگی من هستی. با تو چه زندگی ام روشن است.
من همیشه حالم خوب است و این را مدیون تو هستم.
می دانستی؟

Thursday, December 15, 2005

عرصهء عرضه

می گفت: آن جفا که کرده ای به خود کرده ای که گرد ستم تو چگونه به او رسد؟ پس به دل و به زبان بر او توبه کن و ستم هايت را بر وی عرضه دار تا باران رحمتش ترا پاک گرداند و حالی ترا همان رساند که تراست.

(فيه ما فيه)

Wednesday, December 14, 2005

هر روز لبریز تر از دیروز
حرف زدن مرا از یاد می برد
مغبون تر از ظلم
ظالم تر از مجنون
هر روز دیروز تر از لبریز
در تصادمی خونین
فی المثل هم آغوشی
از نوع مرغ آتش با افق سرکش
پا می فشارم از قدوم نامبارک امروز
نه! نه!
این مستی نیست.
دیروز لبریز تر از هر روز
امروز تر از فردا
فردا تر از دیروز
چه می دانم
موهوم تر از رویا
یا رویا تر از تزویر
می بوییدم؟
باز هم نمی دانم.
این تک شاخه گل که نگهدارستم.
من نیستی بیش نیستم.
دوستی بی مقدار شاید
تنها مانده در غبغب
پر نخوت
دست ناگشوده شاید؟
دست به کجا باید؟
مباد. مباد.
آری.
سهمی خواستن
از زندگی شاید
بودن تان آی...
آدمیزاد های پر نخوت:
مجموع نیست
در همگامی و تلاشی بی انتظار
این دروغ نیست.
گرچه من پاک نیستم.
زبانم هر چند گزنده
اما!

دریا میزبانم
کوه همگامم
من: فرزند دشتم.
تنها عابرم. گاهی می نگرم و دیگر گاه:
مزاحمی بیش نیستم!

...

...

... آه.

روز ها دیگر می شوند.
دیگر ها روز می شوند.
می شوند ها دیگر روز.
ها روز دیگر می شوند.
من افتان و خیزان می پرم.
افتان می پرم و خیزان من.
میپرم خیزان و من افتان.
من افتان خیزان و می پرم.

...

دارم شعر میگم... صبر کن...پیداش کردم:

من می پرم.
روزها افتان و خیزان:
دیگر می شوند.

در ماورا
آنجا که شبدیز شناور است
بوسه های آبی رنگ صبحت
تن های تب دار را به سحر می سپارد و شفا می بارد
به دعا دست بلند می کنم
و اشکهایت را که گوهر اعجاز خلقتی
گواه می گیرم بر قسمی که هیچکس نشناخت
و تو را می ستایم.

(تقدیم به امام هشتم. شهید غریبی که میزبان میزبانانش است)

Monday, December 12, 2005

وقتی که بلوط پیر
در جشن طلایی پاییز
مهمانی سفید هر سال را
دست می تکاند
وقتی مرد رهگذر
تکیه ای مهربان از آغوشت خواست
وقتی سبزه زار خاموش
سفرهء سبز تابستان جمع کرد
شکوفه های بهاری سابق
میوه های سرخ آتشین امروزی
دستهای لطیفت را نوازش کنند
راحتت کنم
لحظه ها هنوز زیباست
هوا سرد است؟
کامت تلخ است؟
نامه ها گم شده؟
عکس ها سوخته؟
فاتحان ظالمند؟
مغلوب و مغبون؟
آخرین امید زندگی
تنها همین نفس بعدی
یا شاید همین پلک زدن بعدی است؟

بیا.
اینجا کنار غروب
توی همین شهر غریب
میان این سیلاب آهن
یک بار دیگر
چشم را به خدا باز کن

لطفی که ما بین همین دو پلک زدن
شاید هم کمتر
شاید هم بیشتر
چه فرقی می کند؟
بوسه هایش را گرم تر و گرم تر
در حاشیه افق برایت می گدازد...

کودکم
امید را باید قسمت کرد.
باید خندید.
باید زیست.
باید سرخ بود.
باید سبز بود.
باید شاداب
باید پرید
گرچه تنها.

گلگونگی های گونه هایت کو؟

Sunday, December 11, 2005

نظرتون چیه که من شروع کنم به آدم شدن؟

صدایی را شنیدم که از برکت شنیدن هیچ حس دردناکی در تمام وجودم نماند.
وجود بزرگوار و پر نوری که...
از حرارتش هنوز گداخته ام. از تمام توصیفاتی که در کلماتم بلدم انگار جز بزرگوار هیچ کلمه دیگری پیدا نمی کنم...
راستش تصمیم گرفتم تمام دوست داشتن و دوست نداشتن و لبخند و خلاصه تمام بود و نبود این دنیا را برای همیشه کنار بگذارم و تا آخر عمر فقط بابت همون یک لحظه که صداش به گوشم رسید ازش تشکر کنم.

دیروز همه مردمی که آق مهندس رو کنار خیابون دیدن که با یه پیرهن آستین کوتاه راه میرفت و یکباره نشست و سر به زمین گذاشت شاید متعجب شدند. شاید هم ندیدند.

دیگر مهم نیست.
دیگر هیچ چیز مهم نیست...

فرصت زیادی برای آدم شدن ندارم...
باید شتاب کرد

Thursday, December 08, 2005

انحلال

وقتی روی ماسه های ساحل می نشینی
با این سکوت غربت انگیز دم کرده
از پشت سر همهمهء گروهی به نام انسان ها
زمزمه های مبهمی به ادعای بودن
زمین آرام و مهربان
ساحل تفتیده به آتش ظهر
و دریایی به شفافیت اشک که آنقدر آرام لب روی لبهای ساحل گذاشته
و زیر چشمی می بینی که برق نارنجی در چشمهای دریای غروب تو را به این مواصلهء بی انتها دعوت می کند
آرام لب سنگ ها می نشینی
از خیر لباس و تیپ و خز و تلفن کوفتی و همه نقشه های دیگران برای خوشبخت شدن خودشان و بدبخت شدن خودت هم میگذری.
بگذار همه با هم در دریا حل شویم... من، تو، این گرفتاری های بی سر و ته، خنده های شیطانی و تفکرات جهنمی...
شسته می شوی. نفرت هایت بی معنی می شوند. لبخند درست مثل رطوبت، تلخی وجودت را می شوید و می برد.
مرجان های ساحل با دسته گل مریم که از دستت می افتند هم سرود می شوند و مروارید های گمشدهء دریا گردنبند بی نشان زنجیر دلت می شوند...
می نشینی و خیره میشوی در تصویر رقصان ماهی هایی که بی خیال نگاهت می کنند...
برای ماهی ها دست تکان می دهی:
سلام!
خوش به حالتان!
گاهی توی شناوری هاتان جای ما آدمهای فقیر را هم خالی کنید...
صمیمانه از ته قلب عرض می کنم که دلم نمی خواست انسان بمانم!

شلپ:
این گوی شیشه ای که در آب غوطه می خورد را هم به مادر دریاها نشان بدهید.
برایش تعریف کنید پسر بچه کوچک دل بزرگ هیکلی اینجا بود که دلش را در دریا انداخت.
بدجنسی کرد.
از فردا که می پرسند دلت کو؟ دریا را نشان می دهد و همه در تخیلاتشان فکر می کنند چقدر دلش بزرگ بود!

راستی؟ دل شما کو؟ نمی اندازیدش توی دریا؟

Tuesday, December 06, 2005

یاد نفرین کردن های پدربزرگ مرحومم می افتم.

در بدترین حالت آه می کشید و می گفت: فلانی... تو که ما رو به خاک سیاه نشوندی. ایشالا خدا بی درد بهت بفهمونه...
من چقدر گیج میشدم از این زمزمه هایی که پدربزرگ در تنهایی هایش زیر لب تکرار می کرد. اما حالا وقتی یادش میفتم میبینم چقدر دلش نازک بود...

سال اول دانشگاه که بودم لبخندش برای همیشه توی کاغذ جا موند. همون جایی که انگار خودم هم برای همیشه جا موندم... وقتی مادربزرگ نشسته بود و براش اشک میریخت رفتم و در گوشش گفتم گریه نکن. تنها نمی مونی. و تمام سالهایی که بود هر لحظه یاد قولم افتادم بی اختیار می دویدم به سمت خانه اش که تنها نمانده باشد... حالا که هر دو پیش هم هستند. ولی من اینجا دیگر کسی را که به بهانهء صاف و سادهء دوست داشتنش شب ها راهم را کج کنم دیگر ندارم... چشمهای پیرزن که هیچوقت نخواست پیر شدن را بفهمد هنوز لای در برایم آواز می خواند و مهربان در آغوش می کشد...

لازم نیست من را از آغوش خیالات بیرون بکشی. زندگی ام واقعی تر از آنست که با تعریف های بچه گانه از لوس بودن و توصیف های احمقانهء خیال پرور بودن رویا گونه شود. اینجا تنهاترین و آخرین نقطه خیالات کودکانهء من است که از هراس دیگر نبودن در آغوش می کشمش. چیزی که نه تو و نه هیچکس دیگر نه می فهمد و نه خواهد فهمید. همان تنهایی ای که هیچوقت هیچ شکنندهء بی طاقتی توان پایان دادنش را ندارد. مگر با سکوت و لبخند.

سعی نکن تصور کنی فهمیده ای.

و یک نفس بعد
حتما حسرت خواهی خورد
از نبخشیدن ها
از خودخواهی ها
از لذت هایی که بی دریغ نثار نکرده باشی
از لبخندهایی که دریغ کرده باشی

و من تنها حسرتی که نمی خورم
حسرت لحظات رفته است
که زیبا بوده و همیشه زیبا خواهد بود
حتی اگر هیچوقت به دستشان نیارم
یا حتی اگر دیگر هیچ لحظه زیبایی در عمرم تجربه نکنم

گوهری زیبا در شریعت من ساخته شده از جنس آتش و دل
بلورش تابنده تر و همیشگی تر از همه لبخندهایم که ساعت به ساعت جز پوسته نازکی روی صورت رنگ پریده ام رسوب نمی کند. اما انگار سخت تر و سخت تر و سخت تر از هر لحظه می شوم. شفاف تر و نشکن تر. دارم بزرگ می شوم.
سکوتم ساکت تر می شود و خاطراتم رفته تر.
دیگر حتی سعی نمی کنم وقتی کنار این دریای شفاف جنوبی که همیشه کنارش عشق میورزیده ام به یاد خودم یا دیگران بیاورم که نفس هایش لحظاتی بوده اند یا سالها و حتی قرنها ...
دیگر همه خاطراتم را روی دستمال کاغذی های یک لا با جوهر بیرنگ می نویسم و تقدیم همان دریا می کنم و وقتی رفتم و برگشتم بار دیگر انگار که اولین بار است که دیدمش و باز هم خاطره ای را نه توی شیشه حبس می کنم و نه توی کاغذ...

پارسال دل قابل اثباتی از خودم نداشتم و از دریا گوهری قرض گرفتم. اولها شیشه ای بود. اما انگار این گوی شیشه ای که قرض من بود روحی از خود را به من ارث داد و دیگر من ماندم و آتش دلتنگی و ندیدن دوبارهء دریایی که به من با هر موج درسی تازه میداد...

گوی بلوری که یک سال پیش به طمع همیشگی شدن آغوش دریا از دریا گروگان گرفته بودم تا همیشه دلم را به او متصل کند امروز پس دادم. آن را ندیده بودی. حتی خودم هم جرات نمی کردم نگاهش کنم. پنهان تر از همه خودم و همه خاطراتم عهدی را با دریا بسته بودم تا آن مروارید را در دست دیگری برایش پس بیاورم. اما در کمال شرمساری از خودخواهی نابخشودنی ام آن را با هزار بوسه و اشک به آب انداختم و بجای همراه بردن دلم بدون آن مروارید اینبار دلم را تقدیم کردم به دریا. اینبار دلم را اینجا جا میگذارم تا روزی خودش بداند که زندگی زمینی را سهمی نداشته به خودخواهی...

اینبار که به خانه برگردم جای خالی دلم کمی دلگیر می نماید. اما زندگی را انگار شیرین تر می توان از یاد برد...

و من همچنان عاشق دریای جنوبم.

Thursday, October 13, 2005



و داني که آتش محبوس چگونه باشد؟
داستاني دارد
و آنگاه واي بر پشت کنندگان
که آن روز را انکار کردند
...
و داني که مکان ابرار کجاست؟
داستاني است مکتوب
چشمه اي که دوستانش نوشندگانند
ايمان آورندگاني که خندان باشند
...
و کافران چه سخت بازگشت بينند...




دعایی بزن
برای مقدسین و برای گناهکاران
کودکم به بازگشت است
دعایی بخوان
اشکی بریز
پنهان پنهان
آیا به غم و غصه عادت خواهد کرد؟
آه کودکم
آیا روزی به دنبال عشقی خواهد گشت؟
آیا روزی تصور خواهد کرد که عشقش
قلبی پر از آتش است؟
موجی از اعماق بهشت است؟
گرمایی برای تمام سعادت است؟
آیا نفسی است برای زنده ماندن؟
دعایی بخوان
به خدا
به تقدس
به خرافات
به عوام
وردی بزن به دیوار
چشم زخمی به در
خط و خراشی به صندلی کهنه ته انباری
کودکم به بازگشت است
التماس کن
کودکم را به طوفان های سخت
یار و یاوری نیست
جز دلی پاک و خاطری آرام
جز عشقی که قلبی پر از آتش است
موجی از اعماق بهشت است
گرمایی برای تمام سعادت
و نفسی برای باقی ماندن...
دعایی بخوان
اشکی بیندوز
کودکم در راه است.



خداوندا:
نه. خسته نخواهم شد.

تو به عنوان خدا
و من به عنوان بنده

می دانم و می دانی.
از نخوردن٬ نپوشيدن٬ نخواستن و نخوابيدن همانقدر خسته نخواهم شد که از خوردن و پوشيدن و خواستن و خسبيدن. اينها همه غذايی برای اين بدن بی مقدار خاکی است که به دوش می کشيمش و به دوشمان می کشد...

برای شکست دادن من از قدرتت استفاده نکن. به نيم تار مويی تمام اين توان به نابودی سر بگرايد.

وعدهء بهشت٬ غذاهای رنگارنگ و شهوات و لذات٬ همه و همه را برای بندگان محتاج خود قرار بده که از صدهزارش نيز سيری نپذيرند و خون خلق به آرزويش بريزند. ما را با وعده اتصالی شوقمند کن که بيدارمان کند. وعده به زندگانی ای غير از اين حيات حيوانی. جدا از غرايز و عاری از شهوات. و اگر ناممکن است پس نابودمان کن و از يادها ببر.

تو چون پروردگار
و من چون بنده ای ناچيز.

و خود آگاه تری از راز دل ما...