پراکنش کلماتی چند از دهانی نامعین. کشکولی بدون کشک و کول. سازمانی بی سر و ته ولی منظم تر از تمام حکومتهای ایرانی بعد از فروپاشی کمونیستم
Monday, March 30, 2009
کمپین یک میلیون و خرده ای امضا
متن کامل گاف نیوز
ghost net
از گوست نت خبر دار شدین؟ من که رسماً کف آلود شدم.
گوست نت Ghost net مجموعه ای از عملیات جاسوسی است که بیشترین مرکزیت آن در چین کشف شده است. بر اساس گزارشات این شبکه تا کنون اطلاعات بیش از 1295 رایانه دولتی از 103 کشور جهان را به سرقت برده. در فهرست شبکه های رایانه ای مورد تجاوز این عملیات، سفارتخانه ها و وزارت خانه های (امور خارجه) کشورهای مختلف و همچنین شهرداریها و ادارات مهاجرت مشاهده می شود. شبکه اطلاعاتی وزارت امور خارجه ایران نیز در فهرست یکی از قربانیان این عملیات درج شده. در این فهرست همچنین رایانه هایی از ناتو و خدمات اجتماعی لندن و نیویورک هم قرار دارد.
این عملیات که در مرکز مطالعات بین المللی دانشگاه تورنتو کشف و مخابره شده، نتیجه ده ماه مطالعه و بررسی های مشترک این دانشگاه و دانشگاه کمبریج بوده است. گوست نت بر اساس یک کد ویروسی فعالیت می کند که در زمان آلودگی، کلیه آدرسهای ایمیل را به مبدا ارسال نموده و هکرها را قادر به روشن نمودن میکروفون و وب کم رایانه و ضبط مکالمات در اطراف آنها می نماید.
سرور مبداً این شبکه در چین قرار دارد. هر چند که دولت چین اکیداً هر گونه دخالت در این عملیات جاسوسی را انکار نموده، اما بسیاری از کارشناسان معتقدند این کار مستقیماً تحت نظارت دولت چین انجام شده است.
من هنوز مشغول مطالعه برای درک بیشتر قضیه هستم. تا فردا سعی می کنم اطلاعات بیشتری برایتان پیدا کنم.
Sunday, March 29, 2009
دلفین ها را فراموش کن
برای مسیح عالی نژاد:
برای قربانی کردن گوسفند به جایی رفتم. قصاب مربوطه مردی بود از نظر من بی رحم، اما بسیار سریع و چابک. کل عملیات قتل، پوست کندن و تکه تکه کردن حیوان بیچاره را ظرف ده دقیقه تمام می کرد. اما آنچه در این دیدار اول و آخر توجه من را جلب کرد، چیز دیگری بود. آغل گوسفندها پر بود. انواع گوسفند نر و ماده کوچک و بزرگ، جوان و پیر. اما «سکوت بره ها» از همه چیز تفکر برانگیز تر بود.
چرا؟
حیوانها به طرز عجیبی ساکتند و مطیع. وقتی در آغل بسته است، حتی یکی از آنها برای فرار کردن در را هل نمی دهد. آقای قصاب در را فقط با یک حلقه طناب پوسیده به یک میخ نیم بند وصل می کرد که نسیم آن را باز نکند. وقتی قصاب در را باز می کرد انگار وحشت را در چشمهای حیوانها می دیدی. همگی به گوشه ای پناه می بردند و در هم می لولیدند.
اما باز هم این رفتارشان من را متعجب نمی کرد.
عجیب آن بود که هر بار قصاب یکی از آنها را بیرون می کشید و می برد. یکی دو دقیقه بعد که از پنجرهء آغل داخل را نگاه می کردی، بقیه گوسفندها سرشان در آخور بود و مشغول چریدن بودند. همین. نفر بعد کدامشان خواهد بود؟ معلوم نیست. پس زیاد هم مهم نیست.
قصاب دو گوسفند جوان را برایمان آورد. اولی را آب داد و در یک چشم بهم زدن کشت. رد خون از جلوی دیگری رد می شد و گوسفند دیگر بدون هیچ عکس العمل خاصی سرگرم ذره علفی بود که گوشه باغچه کنار کوچه سبز شده بود.
با خودم فکر می کردم این دیگری، نمی داند مردن و خون چیست، یا اینکه بی تفاوت است؟ زیاد فرق نمی کرد. چند دقیقه بعد قصاب او را هم کشید لب باغچه.
***
صبح یکی از روزهایی که سر کار می رفتم، سر یکی از میادین از اتوبوس پیاده شدم تا راهم به دفتر را ادامه بدهم. سر تقاطع مردی را دیدم که روی زمین خوابیده بود. به سرعت عبور می کردم و توجه نکردم. اما یک چیز غیر عادی بود. کت مرد روی صورتش کشیده شده بود. یخ کردم. کت و شلوار مندرس مرد و جورابهای وصله شده و دست های پینه بسته ای که الان روی زمین بی حرکت بود، تصویر کامل یک مرد آبرومند بود که احتمالاً کارگری بوده و صبح آفتاب نزده دوان دوان می رفته تا روزی حلال و ناچیزی را برای خانواده ای بیابد و اتومبیل های بی رحم صبحگاهی که نه چراغ قرمز می شناسند و نه خط عابر...
به سرعت تصمیم گرفتم کاری برایش بکنم که متوجه شدم پشت سرم چند پلیس در سمت دیگر ایستاده اند. ظاهراً موضوع در دست پلیس بود و آنها هم بدون اینکه کاری کنند، منتظر اشخاص دیگری بودند. خوب. من دیگر کاری نمی توانستم بکنم. ایستادم. هراسان به آنها نگاه کردم و به صورتم اشاره کردم. به نزدیک ترین افسر گفتم من کمکهای اولیه بلدم. اشاره زد که کاری نمی توانی بکنی. تمام کرده.
قدم برداشتم و یخ کرده راه افتادم تا به استگاه تاکسی برسم. صف ایستگاه مشرف بود بر صحنه و آدمهایی که از کنار جسد عبور می کردم را نگاه می کردم. دریغ که یک نفر از این سیل جمعیت حتی لحظه ای سرش را نچرخاند تا بداند او زنده است یا مرده.
***
در خیابان رانندگی می کنم. دختر جوانی جلوتر از من رانندگی می کند. ناگهان از ناکجا یک ماشین اسپرت شده با دو جوان با تیپ مشخص خودشان را به زور لای همین فاصلهء اندک جلوی ماشین من جا می کنند. حرکتشان بسادگی می توانست منجر به یک حادثه شود. به خیر گذشت. دوباره در همین خیابان شلوغ سبقت خلاف دیگری می گیرند و در حین سبقت متوجه مونث بودن راننده می شوند. شروع می کنند به مزاحمت و با ویراژ دادن دختر را ترساندن. دختر ترمز می کند تا بروند، اما دست برنمی دارند.
به پلیس 110 زنگ زدم و شماره خودرو را دادم و گفتم که چنین صحنه ای را ایجاد کرده اند. هم تخلف و هم ایجاد مزاحمت. اپراتور پلیس مسخره ام کرد: « شما موقع رانندگی با تلفن صحبت نکن». تمام رگهای بدنم ناگهان گشاد شد. تصمیمی گرفتم و ناگهان دستم را روی بوق گذاشتم و لحظه ای بعد هم سرم را از شیشه ماشین بیرون بردم و با تمام گلو شروع کردم هوار کشیدن. پسرها متوجه شدند و برای کمی خنده و شیطنت بیشتر همان وسط ترمز کردند و با حالتی تهاجمهی از ماشین پیاده شدند. راه فراری نبود. اگر ترسم را نشان میدادم حتماً خطر بیشتر می شد. پیاده شدم و بدون هیچ شکی فریاد زدم «چرا مزاحم خواهر من می شوید؟» بعد هم رو کردم به دخترک و بدون آنکه مهلتش بدهم ادامه دادم «تو هم هی بگو تو خیابون هیچ خطری تهدیدم نمی کنه. امشب با بابا تکلیفتو یه سره می کنم». نمی دانم کلمهء خواهر را از کجا پیدا کردم. اما گفتم. همین کلمه جادو کرد. احتمالاً طرف با خودش فکر کرده اگر خواهر نبود و کس دیگری بود، شاید قضیه کمتر جدی باشد. راهشان را کشیدند و رفتند.
***
شب بود. حدود ساعت دو و نیم نیمه شب با صداهای مهیب چکش زدن کارگر – شاید روی اسکلت فلزی ساختمان نیمه کاره روبرویی – بیدار شدم. صدا غیر قابل تحمل شده بود. زنگ زدم 110 و گفتم اینها با سر و صدا آسایش ما را گرفته اند. اپراتور گفت «در حوضه مسئولیت ما نیست. زنگ بزنید به فلان شماره». نمی دانستم این شماره جدید مربوط به کجاست. تشکر کردم و قطع کردم. شماره جدید را گرفتم، پاسخگوی خودکار جواب می داد «برای دریافت فال حافظ شماره 2 را بزنید. برای دریافت ...» قطع کردم و دوباره 110 را گرفتم. اپراتور جواب داد. با ناراحتی گفتم «آقا من شکایت کردم از سر و صدای همسایه ها، شماره ای که دادین اشتباه بود». وقتی صحبت کرد دیدم همان اپراتور قبلی است. «خوب اشکال نداره. حالا زنگ بزن 112». و قطع کرد.
دوباره تصمیم گرفتم و خودم رفتم به کوچه. رفتم کنار ساختمان نیمه کاره و با صدای بلند گفتم «برادر من اینقدر صدا نکن. مردم خوابند.» چند لحظه ای ساکت شد و دوباره شروع کرد. ایندفعه عصبانی تر شدم و فریاد زدم «بس کن این صدا رو! مگه تو عقل نداری؟ مردم خوابن!» باز چند لحظه ای ساکت شد و دوباره شروع کرد. ایندفعه از ته گلو فریاد زدم «یک بار دیگه صدای چکش بیاد این ساختمونو آتیش میزنم». ساکت شد. من هم رفتم خوابیدم.
***
لابد می پرسید ربط این داستانها با گوسفندها چه بود؟
من می پرسم اگر سکوت می کردم، فرقم با آن گوسفندها چه بود؟ نمی دانم قربانی شدن چیست یا بی تفاوتم؟
***
خبرهای وبلاگی را معمولاً پیگیری میکنم. افسرده می شوم و غمگین. دختر پزشکی که در همدان به طرز مشکوکی در ستاد امر به معروف تبدیل به جسد می شود. احمد باطبی که در درگیری های کوی دانشگاه فقط یک دانشجو بود، در وبسایت گرداب (متعلق به سپاه پاسداران) به عنوان یک مجرم امنیتی معرفی می شود. وبلاگ نویس جوانی که شاید معترض بوده و بی حرمتی کرده، در زندان خودکشی می شود. چندین هزار دختر جوان به جرم «بدحجابی» به سوء سابقهء قضایی آلوده می شوند، حامیان کمپین یک میلیون امضا در تعطیلی های نوروز از کنار خیابان ناپدید می شوند، آدمها به دلیل اختلاف فکری «بز» خوانده می شوند، آدمهای بسیاری برای حفظ حرمت یک نفر مورد اهانت قرار می گیرند...
چه باید کرد؟
کجا باید فریاد کشید؟
خسته شدم از این گوسفند بودن های سیاسی. اینها ما هستیم که سلاخی می شویم. به دست خود ما. به دست سکوتهای ما. دیر یا زود یکی دیگر از خودمان – ما ایرانی ها – هستیم که کنار یکی از همین باغچه ها، شروع به دست و پا زدن می کنیم...
خاتمی
تعطیلی یکی دو سایت مستهجن و در کنار آن تعطیلی و مجرم شدن چندین وبلاگ و نویسندهء دیگر که صرفاً مورد علاقه نبودند و تعدادی از آنها سایتهایشان فیلتر شده بود.
موج های جدید اتهام و سازمان دهی قاضی های شاکی سرخود و آنهم در حوضه هایی که معمولاً دولت در آنها دخالتی نمی کند
به زودی سر و کله لباس شخصی ها و نیروهای خودسر که به طور پیش ساخته قادر به محاکمه و قتل افراد هستند هم پیدا خواهد شد.
و به این ترتیب
به سادگی پیش بینی می کنم که اجتماع دارد آماده می شود تا مجدداً خاتمی دیگری را قربانی کند.
به نظر می رسد طاووس دولت مهربانی مانند خاتمی حتماً مزین به پاهایی به این شکل می شود.
Monday, March 16, 2009
سئوال
خسته شدم از این آگهی های سی کیلومتری سایپا و ایران خودرو که تا دو سال دیگر کل محصولاتشان را پیش فروش کرده اند و دارند به ریش همه خودرو سازان جهان می خندند.
مصرف کنندگان هم که هم باید مالیات واردات خودرو بدهند و هم بنزین آزاد مصرف کنند. هم در خیابانها و جاده های خطرناک رانندگی کنند، هم هزینه های استهلاک ده برابری آلودگی هوا را بدهند. آمار سرقت و خسارات وارد شده بر ماشین ها را هم بیافزایید.
شما در کدام خیابان، کوچه یا بزرگراه شهری یا بین شهری رانندگی کرده اید و دلتان برای فنرهای خودروتان نسوخته است؟
Saturday, March 14, 2009
پشت پرده انجمن های اسلامی
روزگاری که ما دانشجو بودیم، انجمن اسلامی قاتل دانشجوها حساب می شد و از چنان قدرتی برخوردار بود که حتی اساتید را هم مخلوع می کرد. دفتر تحکیم وحدت روزگارها سیاه می کرد و...
حالا این روزها انجمن اسلامی چقدر مظلوم شده.
جریان حکومتی - بخوانید مدیران انتصابی دولت - که انجمن اسلامی از آنها خط نمی گیرد راه دیگری به جز انحلال آنها پیدا نمی کند.
انجمن اسلامی فقط یک تشکل دانشجویی است و به نظر من تنها یک پلاکارد است. مدتی خودم عضو فعال انجمن اسلامی بودم و میدیدم که عمدتاً خط فکری حاکم بر انجمن، خط دهی بعضی از جریانهای پشت پرده است و بسیاری از اوقات دانشجوهایی که با این خط فکری سازگار نباشند به سادگی حذف می شوند. همانطور که من حذف شدم چون سازگار نشدم.
اما از آن خط دهندگان فکری پشت پرده برای همیشه متنفر هستم.
پروژه
خوشحال باشید.
پروژه ای که شما افتتاح کردید، به دست من شروع شده بود، آنهم به عنوان یک پروژه دست دوم و بچه گانه. آنهم درست در زمانی که شما داشتید برای رئیس جمهور شدن رای شکار می کردید، ضمناً این پروژه قرار بود یکساله راه اندازی شود که به یمن ورود شما و ناپایدار شدن وضعیت بازار سیمان، آهن و تحریم های بین المملی بخاطر پروژه های هسته هلویی که شما اختراع کردید، پروژه سه و اندی طول کشید. قیمت پروژه را هم در سایتتان اعلام کرده اید که مخ آدم سوت می کشد. قیمت کل پروژه برای ما فقط و فقط شش و نیم میلیون دلار بود.
خوشحال باشید که پروژه ای را افتتاح کردید.
Monday, March 09, 2009
هشدار به بچه دارها
شیشه شیرهای بچه ها که حاوی
Bisphenol A (BPA)
باشند، بایستی از بازار جمع شوند. این ماده در بدن انسان باقی مانده و باعث نارسایی های قلبی و بیماری های دیگر می شوند.
هنوز راهی پیدا نکرده ام که بدانم چگونه پلاستیک های حاوی این ماده را باید شناسایی کرد. به هر حال به نظر میرسد استفاده از شیشه شیرهای بچه که از جنس شیشه باشند ایمن تر باشد.
مزد بگیران امپریالیسم
آقایون فکر کردن رئیس جمهور محبوب اینجوری ظایع میشه. اما ایشان با اتکا به آرای مردمی هرگز ظایع نمی شود.
واقعاً حیف شد. تلویزیون یه کمپین تبلیغات انتخاباتی به چه قشنگی رو از دست داد.
آخه کشتی گیر اینقدر دست و پا چلفتی؟
Wednesday, March 04, 2009
آمار
خیلی مهم است که یک نفر بتواند بدون استفاده از قرص ایکس اینقدر توهم زده باشه که اینهمه آمار قاطی پاطی تولید کنه مگه نه؟
یادمه یکی از وزرای دولت ژاپن چند روز پیش ناچار به استعفا شده بود چون در حال مستی با خبرنگاران مصاحبه کرده بود.
خوب تکلیف ما با بعضی ها که بقول معروف «نخورده مست اند» چیست؟
سئوال
خوب قبل از این تصور می کردیم برای این که آنها بنزین گران می خرند و ما بنزین ارزان.
اما این روزها دیگر فرق کرده.
ما علاوه بر اینکه بنزین را گران می خریم، همچنان از نعمت خدمات پس از فروش محرومیم، ماشین های داخلی بسیار گران را می خریم و مالیات های بسیار سنگین بابت ماشین های وارداتی پرداخت می کنیم.
جدیداً به بهانهء حمایت از تولید کنندگان داخلی
واقعاً چرا؟
Sunday, March 01, 2009
آمریکا
می دونی چیه قشنگم؟
میدونی چیه آقای دکتر لاریجانی؟
اگه تلویزیون در دوران آقای خاتمی دست شما نبود
اگه صحنهء رقاصی اون زن لخت در کنفرانس برلین رو نمایش نمی دادی
اگه در تمای مدت ریاست جمهوری آقای خاتمی حتی یکبار لفظ خاتمی با یک کلمه بیشتر از «خاتمی» به زبان گوینده های تلویزیون میومد
اگه در دوران مدیریتت ایکس میلیارد تومن ناپدید نمی شد
و هزاران هزار اگر و مگر های دیگر رخ نمی داد
این جمله آخر از افاضات آن مقام محترم رو حتماً باور می کردم
که فرمودین اونی که اون بیرون ایستاد و همینجوری الکی خودش خود به خود سوخت
یه آدم معتاد و عوضی و پدرسوخته بوده
آخه نه اینکه آدمهای معتاد لایق سوخته شدن هستن و آدم نیستن
برا همین اصلاً مهم نیست اگه طرف معتاد بوده و خودش رو آتش زده
خوب
...
چی بگم؟
ایشالا خدا قسمت شما کنه یه روز معتاد شی
تا مثل دستمال توالت مچاله ات کنند و بگن
مهم نیست که طرف خود سوزی کرده.
مهم اینه که معتاد بوده
البته واقعیت اینه که من برای شما به عنوان یک تحصیل کردهء آمریکا خیلی احترام قائلم
Wednesday, February 25, 2009
فحش های انتخاباتی
یه فحش به آقای خاتمی میده همه روزنامه ها اسمشو بزرگ می نویسن.
به نظر من که حرفهاش حتی ارزش شنیدن هم نداره. چه برسه به نقل قول.
کاملاً واضحه که اینها همه داد و قال های انتخاباتیه. مخصوصاً از یه هوادار سینه چاک دکتر احمدی نژاد که نه تنها بازی بلد نیست، بلکه حتی تجربه رقابت قبلی آقای ناطق نوری را هم نتوانسته درک کند.
یه روز دیدن افلاطون داره به شدت گریه می کنه.
خوب افلاطون ایده های عجیبی داشت. از جمله اینکه میگفت هیچ چیز در دنیا ارزش غصه خوردن و گریه کردن نداره.
ازش پرسیدن چی شده که داری گریه می کنی؟
جواب داد: شنیدم که دیوانه ای داشت مدح من را می گفت.
به نظر شما بهتر نیست از حملات ایشان به خاتمی بیشتر خوشحال باشیم تا ناراحت؟
Wednesday, February 11, 2009
خاتمی
خاتمی تصمیم دارد دوباره کاندید شود.
همانطور که در مقابل تمام سرزنشهای قبلی از او دفاع کردم، این بار هم مجدداً از او دفاع می کنم.
ضمناً
این را هم اضافه کنم که من جزو کسانی بودم که به آقای احمدی نژاد رای دادم. چون به نظرم دوباره آزمودن آقای رفسنجانی آنهم با تجربهء بدی که از دوران ریاست جمهوری ایشان باقی مانده بود یک خطای آشکار بود. الان هم از رایی که دادم پشیمان نیستم. حداقل رئیس جمهور فعلی کمی به همه نشان داد که اصولگرایانی که خود را معتقد به مسیر شهید رجایی می دانند دقیقاً چه ارمغانی برای جامعه داشتند.
به نظرم ارمغان جالبی نبود.
علیرغم نقطه ضعفهایی که وجود داشت، عملکرد خاتمی شایستهء دورهء دیگری هم هست.
اول- خاتمی در تثبیت جریانات اجتماع نقش موثری داشت. حتماً بسیاری از شما می دانید که بخش بزرگی از معاملات و جریانهای پولی به دلیل مشکلات و درگیری های سیاسی داخلی بین بزرگان کشور چگونه منتج به تعطیلی و ورشکستگی ها شده اند و چند هزار نفر به خیل بیکاران پیوسته اند.
دوم- شما همه تمام حقیقت مدیریت خاتمی را دیدید. او نه همراهی صدا و سیما را داشت که در تمام این چهار سال نقشی به جز زشت نشان دادن خاتمی بازی نکرد و همین عملکرد را در دوران احمدی نژاد هم دیدید و خصوصاً نقش بازی کردن افتضاح تلویزیون در نقش یک منتقد نازنازی.
سوم- منحنی تورم را مقایسه کنید. من تنها به یک مرجع بسنده می کنم. قیمت دلار در آغاز دورهء آقای رفسنجانی صد و چهل تومان بود که رسید به هشتصد تومان. خاتمی هشتصد تومان تحویل گرفت و تقریباً هشت سال بعد همین مقدار هم به دست احمدی نژاد رساند. در دوره احمدی نژاد علیرغم سیلاب درآمدهای کشور دلار تا مرز هزار و دویست هم رفت و الان نزدیک هزار تومان است.
چهار- خاتمی حداقل متظاهر به پافشاری بر اصولی که بقیه اینقدر در مورد آن غیرتی هستند نیست. در صحبت های خاتمی می بینم که او نیازی نمی بیند اعتقاداتش را به زور به گوش دیگران برساند.
پنج - وقتی خاتمی در تلویزیون ظاهر می شود اعصاب شما متشنج نمی شود. او لباس این و آن را نمی پوشد و خودش را سبک نمی کند. زورکی به جایی نمی رود که او را مسخره کنند. پیامبر اسلام گفته به کسی که هرگز به کسی که برای خودش احترامی قائل نیست اعتماد نکنید.
ششم- همه او را مسخره می کنند که خاتمی فقط زیبا حرف می زند. اما یکبار - فقط یکبار - با خودتان فکر کنید. زیبا حرف زدن محصول مستقیم زیبا فکر کردن و درست فکر کردن است.
هفته- بسیاری عملکرد خاتمی را بسیار ضعیف می دانند. جدا از تمام کارشکنی هایی که تمام ارگانهای مخالف خاتمی بر علیه او انجام دادند، به نظر من هنوز هم برآیند عملکرد او بسیار بسیار بهتر از هاشمی یا احمدی نژاد است.
در فرصتهایی حتماً بقیه دلایلم را می نویسم.
Sunday, December 21, 2008
یلدا
و
...
خوب؟
من که توی چنتهء کارنامه امسال کلی نتیجه دارم
زندگی به شدت تغییر کرده و من سرعت زیادی به کارهای مختلف داده ام
Wednesday, December 17, 2008
اندر کفش
یکیشون جرج بوش هستش که یه نفر طی یه حرکت باحال یه کفش طرفش پرتاب کرد
و انگار همه دنیا مثل یک شوت بسیار زیبا در جام جهانی
از گل نشدنش بدجوری آه از نهادشون در اومد
و از حرکت بسیار جانانه اش مثل همون بازی فوتبال همه به هوا پریدن
..
حالا همتای ایرانی باید خیلی بیشتر به لنگه کفشها دقت داشته باشه
چون ممکنه سرعت عمل جرج بوش رو نداشته باشه برای جاخالی دادن
...
برنامه جدید ماموران امنیتی در این جور جلسه ها:
لطفاً کفشهاتون رو در بیارین و به جاش دمپایی حوله ای بپوشین
!!!
Sunday, December 14, 2008
می - نی - آ - تو - ر
و به این ترتیب....
اولین خودروی ایرانی
با نام کاملاً ایرانی مینیاتور
و با املای غلط کلمهء مینیاتور
واقعیت مهندسی و طراحی ایرانی را به جهانیان
...
...
...
بله. نشان داد.
تا قبل از این تصور می کردم مینیاتور را اینجوری می نویسن.
miniature
Wednesday, December 03, 2008
بار و کول ات رو عشق است
نقل از ایسنا (کپی از تابناک)
می دونی یاد چی افتادم؟
از طرف می پرسن چطوری شد قله هیمالیا رو فتح کردی؟
(به دلایل ایمنی و امنیتی بخش دوم که یارو جواب میده والا بار خورد اومدیم رو سانسور می کنم !!!)
آخه سخنگو جون! این حرفها چیه میزنی؟ شما ناسلامتی آدم تحصیل کرده ای هستید؟ مگه نه؟
