پراکنش کلماتی چند از دهانی نامعین. کشکولی بدون کشک و کول. سازمانی بی سر و ته ولی منظم تر از تمام حکومتهای ایرانی بعد از فروپاشی کمونیستم
Tuesday, March 27, 2007
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم
Sunday, March 25, 2007
خوب
...
چه فرق ميكنه كه فكر كنم از چشم حسوده يا از بي عرضگي خودم
اون روز كه در احمقانه ترين جا خوردم زمين و ظرف شيشه اي كه زير زانوم خرد شد و زانو و شلوار نوم پاره شد
اون روز كه ظرف فقط ده سانت ليز خورد و از وسط قاچ خورد
امروز كه دسته كتري بدون هيچ توجيه خاصي كنده شد و آب جوش بازي مفصلي كه داشتيم
و چه ميدونم هزار هزار اتفاقي كه معلوم نيست چرا ميفته ولي حتما در نامعلوم ترين جا و ناشناخته ترين زمان ميفته
خوب... بهونهء خوبيه مگه نه؟ چشم زخم ميزنن مردم
من كه خودم نه آدم حسودي هستم و نه تا بحال بد براي كسي خواسته ام
نميدونم آيا واقعا قضا و قدر الهي بايد اينجوري باشه كه تا يه نفر حسوديش شد اينهمه بلا سرت بياد؟
نميدونم اصلا بايد كسي حسوديش بشه؟ اصلا بايد حتما فقط از ديدن خوشي هاي يه نفر ناراحت شد؟ بايد حتما بد كسي رو خواست؟
خدايا من چقدر خوشحالم كه چنين صفت هايي در دلم نيست. كه بخوام كينهء كسي رو به دل بگيرم. بخوام كسي بد ببينه. بخوام كسي ناخوش باشه
...
دست و بالم ميسوزه. هر چقدر هم كه رنگ به رنگ بشم و صدام در نياد... خوشبختانه سوختگي معمولي بود ولي احساس ميكنم حرفهاي بيشتري براي زدن داشت. نميدونم چي ولي فكر كنم خدا يه چيز ديگه رو ميخواست به گوشم برسونه...
خدا رو شكر ميكنم كه اگه يه دنيا حسود دارم عوضش يه دنيا هم ظرفيت دارم كه تمام درد و رنج ها رو فراموش كنم و وقتي ميرم ديدن يه عزيز بدون نگراني حتا اين سوزش مسخره رو از ياد ببرم و حتا نشينم گله و شكايت كنم از مشكلات.
خدا رو شكر ميكنم كه حتي در آخرين جرعهء زندگي باز هم يادم داد كه بايد زيبايي ها را ديد و شناخت و قدردان بود و لذت برد.
احساس ميكنم در زمان مردن من تنها كسي خواهم بود كه حتا يك لحظه هم غمگين نخواهد بود...
Sunday, March 11, 2007
Tuesday, March 06, 2007
یه دستور بدی و با قدرت اعلام کنی که کار کارشناسی شده و سال بعد مشخص بشه که سیصد و پنجاه میلیارد تومن خسارت به کشور وارد شده
بعد هم خیلی ساده لابد بیای جلوی دوربین و بگی لااقل اینقدر شجاعت دارم که بگم اشتباه کردم
...
جان تو من به این نمیگم شجاعت
...
دیروز دوستم داشت کمک و وسایل آماده میکرد برای یه خانواده
که تمام زندگی و تمام مایحتاج زندگیشون از یه دونه بز تامین میشده
میفهمی؟
فقط یه دونه بز
یعنی در طول سال صفر ریال درآمد دارن
لباس و این جور مخارج که تعطیل
هر چی هم بخوان بخورن در حقیقت فقط از منبع همون بز هستش
و اونقدر مناعت طبع دارن که حتی حاضر نیستن به کسی بگن که چقدر فقیرن
چه برسه به اینکه دست جلوی کسی دراز کنن
...
و چندین خانوادهء دیگه میشناسم
نه خیلی راه دور. همین تهران یا اطراف تهران خودمون
که وقتی چهل-پنجاه هزار تومن در ماه بهشون میدی انگار تمام بهشت رو یه جا بهشون دادی
فقط چهل هزار تومن
و خیلی هاشون وقتی تماس میگرفتن و میگفتن با ماهی ده هزار تومن دارن زندگی میکنن و اگه فقط ده هزار تومن دیگه باشه از هر جهت رفاه خانواده شون تامین شده
و هیچکدوم این خانواده ها حتی حاضر نیستن برای گفتن مسائلشون یا گرفتن پول بیان. چون نمیخوان دستشون جلوی کسی دراز بشه.
این آدمها حتی اونقدر پول ندارن که یه حساب بانکی باز کنن که لااقل بتونیم پول به حسابشون بریزیم
از شنیدنش حالت عجیبی بهم دست میده
چیزی بین سرگیجهء مفرط و حالت تهوع شدید و استخون درد مرگبار
...
ما کجا داریم زندگی میکنیم؟
...
بگذریم
...
بگذریم؟
چه جوری؟
به همین راحتی؟
ما میگذریم
ولی باور کن خدا نمیگذره
دکتر جون. آقای احمدی نژاد عزیز و محترم... خدایی که اون بالا نشسته به همین راحتی از این چیزا نمیگذره
باور کن
...
دلم برات میسوزه
کاش برای مملکت داری یه کم بیشتر فکر میکردی کمتر دست به این اقدامات انقلابی باور نکردنی میزدی
کاش لااقل احترام آدمهای با خدایی که دور و اطرافت سنگ مردم رو به سینه میزنن و تو هم همرنگ اونایی رو نگه میداشتی
کاش میتونستم به خودم بقبولانم که واقعا اشتباه کرده ای
و تازه میرسیم به نقطه اول
به عنوان یه رئیس جمهور نسبت به اشتباهاتی که میکنی چه احساسی داری؟
میدونی اثرات اشتباهاتت تا کجاها ممکنه حق الناس به دنبال داشته باشه؟
...
این روزهاست که تازه میفهمم چرا علی (ع) شبها تا صبح ضجه و ناله میکرد
و صبح تا شب چنان با دقت و مرارت از حق مردم دفاع میکرد
این روزهاست که تازه خیلی چیزها رو دارم یواش یواش میفهمم
...
دارم فکر میکنم دوباره امسال دستور عوض میشه و دوباره ایکس میلیارد تومنی که فقط یه قلم بانکها برای تغییر در نرم افزارهاشون خرج کردن باید دوباره خرج بشه
دوباره تمام سیستم های مخابراتی و تمام برنامه ریزی شرکتهای حمل و نقل باید عوض بشه
...
Sunday, March 04, 2007
«برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصههای مختلف کشاورزی حضور داشتهاند»
به خداااااااااااااا !!!
من نمی فهمم ملت برای چی ناراحت میشن؟ خوب نبود؟ نکنه دلتون میخواست آقای رئیس جمهور هم مثل شماها از اون جوک بی ادبی هایی که به خانمهای رشتی بی احترامی میکنن بگه و کر کر بخنده؟
بنده خدا یه دفه هم که به مردم احترام میذاره شماها جنبه شو ندارین
واه واه واه
مرده شوره هرچی آدم منحرف الفکره ببره
Saturday, February 24, 2007
Wednesday, February 14, 2007
دیشب که داشتی از پدرت حرف میزدی واقعا نمیدونم چه حسی بود
انگار بند از بند بدنم باز میشد و سست میشدم
نمیدونم چرا واقعا نفهمیدم
که چرا گوله گوله اشکهام داره میریزه
بیشتر ازاین متعجب بودم که عمری اگه زور بزنم هم نمیتونم به این راحتی اشک بریزم
اما با این همه صدای محکم و آرومت که حجم درد توش انگار هیچی نیست برام خیلی محترمه
آدمهای بزرگ وقتی پدرشان را دوست دارن انگار دوست داشتن هاشون هم بزرگ میشه
اصلا قیافهء دوست داشتنشون هم بزرگ میشه
نمیتونم تصور کنم که میتونی
و چقدر تلخه که آدم ببینه پدرش مثل گل جلوی چشماش پر پر میشه
خوب
اگه تو نمیتونی براش کاری بکنی قطعا من هم نمیتونم
اما احمقانه اس که حتی بلد نیستم چطوری باهات همدردی کنم
همینجور عین دیوونه ها هی تکرار میکنم
متاسفم... متاسفم
...
...
...
جداً متاسفم
خدا بهت صبر بده
یا شاید اگه صلاح باشه این پر پر زدن رو کوتاه تر کنه که لااقل کمتر درد بکشین
تا کمیتهء تعیین مصادیق سایت های اینترنتی غیر مجاز گازت نزنه
...
حرف بد نزن، نگاه به نوامیس مردم نکن، خاله زنک بازی درنیار و فقط از گل و سبزه و شمع و پروانه حرف بزن. اگر کسی رو هم دوست داشتی بهش نگو «دوستت دارم» چون فیلتر میشی. بگو «دوستتان میداریم» تا همه بگن: واااااای چه با نمک!!!! تو آخر استعدادی!!! هیچکس هم فکر نمیکنه که ادای مهران مدیری رو درآوردی ها؟ همه اش استعداد و هنر خودت تنهاییه...
به هر حال اینکه به قول فرنگی ها روز سن ولنتاین پر از شادی باشه.
Tuesday, February 06, 2007
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
But the very next day, You gave it away
This year, to save me from tears
I'll give it to someone special
Once bitten and twice shy
I keep my distance but you still catch my eye
Tell me baby do you recognise me?
Well it's been a year, it doesn't surprise me
(Happy Christmas!) I wrapped it up and sent it
With a note saying "I Love You" I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now I know you'd fool me again
A crowded room, friends with tired eyes
I'm hiding from you and your soul of ice
My God I thought you were someone to rely on
Me? I guess I was a shoulder to cry on
A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Oooh Oooh
Now I've found a real love you'll never fool me again...
Thursday, February 01, 2007
Thursday, January 25, 2007
تصورش ساده نيست. كارهاي خدا خيلي ساده تر از اونه كه بشه حتي پيچيده تصورش كرد. باورش هم حتي ساده نيست. بازهم گاهي احساس ميكني كه هداياي خداوند خيلي ساده تر و صادقانه تر از اونه كه بخواي نگران قدر و قيمتش باشي. عجيبه كه اون چيزهايي كه خدا بهت ميده گاهي خيلي گرونقيمت تر از اونه كه حتي بتوني براش ارزش تعيين كني.
خودمم ميدونم كه اين حرفا رو اگه از روي عقيده نزني بايد حتماً از توي كتاب خونده باشي و چون صرفاً بر حسب اتفاق همون موقع ضمن هورت كشيدن چايي احساس كردي كه خيلي به دهنت مزه كرده و ضمناً رنگ غروب با پردهء اتاقت جور دراومده دچار غليان احساسات شدي و نهايتا به اين نتيجه رسيدي كه انگار اين جملهاي كه توي كتاب خوندي يه جورايي به مذاق شاعر مآبانهات جور درمياد و فوري دست به بلاگ شدي و كپي كردي توي وبلاگ و احساس كردي وايييييييييي چقدر وبلاگت بزرگونه شده... خودم همه اين مزخرفات رو اينقدر لرزيدهام كه ميدونم دقيقاً حرفهاي صدتا يه غازي كه از دهنم درمياد مربوطه به كدوم يكي از هورمونهاي كنترل نشدهء درونم...
اما با اين همه هنوز هم بدون اينكه نيازمند توليد و توسعهء تصوير خاصي از خودم در ذهن ديگري باشم براي خودم گفتم كه خيلي عجيبه...
پ.ن- اينا رو نوشتم كه نوشته باشمش.
***
بخش دوم.
...
به ديوار تكيه ميدم. نه به اين دليل كه ديواره. نه به اين دليل كه قابل اتكاس. صرفاً براي اينكه ميخوام بند كفشم رو ببندم...
سرم رو عقب ميبرم و چشمهام رو ميبندم. احساس خوبي است. تنها رگي كه روزي روزگاري همهء درد من بود اين روزها معصوم ترين نشئه هاي درد را دارد. اين يعني چيزي تو مايه هاي هيچ. هواي سرد بيرون و اين درد عجيبي كه اين روزها تمام عضله هايم را مثل پيرمردهاي وارفته درهم ميپيچاند. نفس ميكشم و خاطره سرفه ميكنم. خاطراتي كه هر روز و هر شب به قضاي وظيفه فراموش ميكنم و بجاي نفرين كردن با صداي بلند تكرار ميكنم. خدايا من گذشتم. تو هم بگذر. بگذار همهء آدمها چه خوب و چه بد خوب زندگي كنند. دوست ندارم كسي انتقام ظلمهايي كه در حقم كرده را بكشد يا شرمندهء حرفهايي باشد كه به من زده...
بگذريم. هر كسي به روايت خود تعبيري از خوب بودن دارد و من اين وسط نه خوبم و نه ميخواهم كه خوب باشم. من همين شكلي هستم كه قرار بوده يا نبوده. شايد روزي روزگاري به قدر كافي ناتوان و بيچاره بودهام كه دوست داشتم از زبان ديگران بشنوم كه من خوبم. اما اين روزها ديگر خيلي چيزها عوض شده. آنقدر پير شدهام كه حتي براي نوشتن يك اس ام اس محبت آميز بايد تمام دفترچهء خاطراتم را ورق بزنم و لابلايش دنبال من جواني بگردم كه فيالبداهه هزار شعر عاشقانه مينوشت و همه را مسحور ميكرد. بگذريم. اينهم شكوفه هاي عقل است در كوير تن...
راستي. سلام من رو به تمام روزهاي خوبي كه در آينده خواهي داشت برسان. بگو كه روزي روزگاري كسي بود كه دلش براي شادماني تنگ ميشد در حالي كه خود او را تنگ در آغوش داشت...
Sunday, January 21, 2007
در يك فضاي دو بعدي از نوع خودم گير افتاده ام. چشمهاي تو هم كه مزيد بر علت و ماجراي روزهاي نيامده كه هنوز پيشاپيش آبي اند و گهگاه دردناك.
راستي اگه گفتي كجاي زندگي ميشه به چيزي عشق ورزيد كه هيچ گناهي رو معني نكنه؟
دوستم ميگفت آدمهايي كه وارد زندگي ات ميشن سه دسته اند. دسته اول براي يك دليل، دسته دوم براي يك فصل و دسته سوم براي يك عمر...
با تشكر مجدد از دوستهاي هميشگي براي يك عمرم: حميد و هومن.
راستي. بايد از چشمهاي تو هم كه با من آشتي كرد تشكر كنم. نميدانم چطور شد كه در اين مسافرت ناگهاني اينطور كوتاه يادم كردي و ...
Tuesday, January 16, 2007
در تمام ماجراهایی که به وجود بیاد و من احساس کنم که از اون اتفاقات دارم ضربه میخورم قطعا تنها مقصرش رو خودم میدونم که نتونستم خود رو از اون اتفاق ضربه ناپذیر کنم...
خوب... گاهی لازمه آدم بدونه دقیقاً چه اتفاقی داره میفته. چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد تا اینکه بدونه الان در چه موقعیتی هست. گاهی لازمه در مورد دیگران هم همه اینها رو بدونی. گاهی لازمه ما آدمها فقط به جای این حرفها و اینکه بشینیم و اینهمه آنالیز کنیم... به این نتیجه برسیم که خوبه خیلی ساده، مستقل از همه این حرفها و تحلیلها فقط با همدیگه همراهی کنیم. از هم حمایت کنیم و از ته دل برای همدیگه شادمانی رو آرزو کنیم.
پوف... حالم واقعاً خرابه. انرژی منفی اینجا داره در ابعاد مگا و گیگا موج میزنه. سر درد مرگباری دارم. مهم نیست. واقعاً مهم نیست که چی شده و چرا...
نه. نمیتونم سکوت کنم. دلم میخواد یه کم درد دل کنم...
کنسرسیوم تعطیل شد. یعنی امروز رسماً تعطیلش کردیم. فردا هم اسباب کشی میکنیم و میریم که بریم سراغ یه کار جدید...
به همین سادگی.
اوهوم. به همین سادگی نتیجه هجده ماه کار رو مجبوریم بذاریم توی جعبه.
شروع کردم به نوشتن lessons learned و اصلا از این کار خوشم نمیاد... اما این درس اول در کتاب مدیریت بود. تمام درسهایی که گرفتی را طبقه بندی کن و بنویس. بقیه نباید اشتباهاتی که تو مرتکب شدی را تکرار کنند.
به اندازه هیجده ما ا ا ا ا ا ا ا ا ه ه ه ه ه ه ه خسته ام...
میفهمی؟
خیلی کوتاه بود. فقط یک سال و نیم. گرچه برای من پانصد و چهل روز، سیزده هزار ساعت، هفتصد و نود هزار دقیقه یا حتی چهل و هفت میلیون و هفتصد هزار ثانیه بود... میدونی اگه بخوام تمام اتفاقاتی که از زمان شروع این پروژه تا الان رخ داده رو بگم چی میشه؟ یک چرخهء کامل نیمه عمر دایناسوری! به طور دقیق تیر ماه سال 1384 تا دی ماه 1385... و خدا میدونه چقدر اتفاق...
برای بستن چمدونهای عربستان دیگه واقعاً نگرانی از بابت پروژه ندارم... گرچه واقعاً دلم نمیخواست اینجوری بشه... نگرانم... نگران تمام کسانی که این پروژه میتونست براشون یه فرصت بسیار عالی شغلی باشه... هیچکس این رو نمیفهمه... حتی خودم!...
Friday, January 12, 2007
احساس ميكنم ريشه هام توي اين خاك داره خشك ميشه...
نميتونم توصيف كنم دقيقاً چه احساسيه.
ولي دوست ندارم بگم كه دقيقا چقدر دلم تنگ ميشه
يا دقيقا وقتي دلم تنگ شد چي ميشه؟
نامه اي كه منتظرش بودم و گاهي اميدوار بودم كه نرسه بالاخره رسيد.
گرچه زندگي در عربستان خيلي هم بد به نظر نميرسه
اما يه احساسي بهم ميگه براي اين سفر نبايد بازگشتي در تخيل قرار بدم
احساس ميكنم دلم داره پاره ميشه
و سكوت تمام آدمهايي كه اطرافم هستند...
هر روز سعي ميكنم با هيچكس خداحافظي نكنم
حتي رئيس بزرگ
شهلا
هومن
فرهاد
...
خانوم ف و خانوم ر كه هر روز صبح بايد از من سهميهء متلك دريافت كنن
...
راستي چرا خداحافظي كردن سخت است؟
همه با هم سكوت ميكنيم.
همه با هم لبخند ميزنيم.
كارها را بدون «من» انجام ميدهيم.
زندگي را بدون «من» ادامه ميدهيم.
خوب سرنوشت اين است.
دارم باور ميكنم كه بودن و نبودنم خيلي فرقي نميكنه
خوب...
اين باور بهتره. دوست ندارم خيلي براي رفتن پاره پاره بشم.
ميرم دنبال زندگي.
يعني همون چيزي كه همين جا دارم.
و هنوز يه احساس احمقانه به من ميگه كه آسمون همه دنيا يه رنگه
ولي انگار جايي
وقتي
روزي
شايد...
من و تو دستهاي هم را بگيريم و براي خوشبخت بودنمان
...
..
.
... گريه كنيم و «من» را به نابود كردن تمام خوشبختي ها سرزنش كنيم...
...
كار در مدينه احساسي است كه من دارم به خاطرش به تمام زندگي پشت پا ميزنم.
و اين احساس كشنده است.
اما دوست دارم همسايگي ... «مادرم» را حس كنم...
و من
...
من
...
من
ميروم.
Tuesday, January 09, 2007
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لولوء و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا مطلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود
Sunday, January 07, 2007
عید غدیره. همه گیر دادن میگن عید ساداته. احتمالا عید سادات باشه. اما من زیاد درک نمیکنم مسلمونایی رو که حتی برای پیغمبر خدا هم حرف درآوردن و هنوز سر معنی کلمهء مولا دارن چونه میزنن. جد بزرگوار بنده که بنده اسمشو ازش به ارث بردم برگشت گفت به خدا پادشاهی و فرمانروایی بر «شما» براش از عطسهء بز بی ارزش تره. کسی که راههای آسمون رو بهتر از راههای زمین بلده وقتی این حرف رو بزنه حتی نیازی به معرفی هم نداره. چه برسه به اینکه بخواهی به زور رهبریش رو اثبات کنی.
پیروان علی، ساکت، صبور و پایدارند. خدا را فراموش نمیکنند و از تعصب بر هر چیزی به جز خدا خودداری میکنند، جان انسان ها را از دینشان گرامی تر میدارند و سیرت انسانها را از صورتشان بیشتر دوست دارند. قربتشان در غربت است و محبتشان رهایی.
خداوندا. به رفتار عهد کردم و به گفتار اعتراف. گرچه خطاهایم کم نیست و گرچه قدمهایم کژ است. اما اقتدا به تنها انسان واقعی که توانستم به دست بیاورم را هرگز فراموش نخواهم کرد. دستم را بگیر و دلم را روشن کن به معرفت...
اقتدا کنندگان به علی، آنان که به حرمت ایمانش و به اقتدای تسلیمش راهش را انتخاب کردید، این روز را به عید برگزیدید به نشانهء عهدتان به حق اعلا. اقتدایتان مبارک.
عید را فروگذارید به گمراهانی که بهانه ای به خوشگذرانی میجویند.