خیلی متاسفم. خیلی دردناکه. خیلی خجالت آوره. اینجا دخترهایی به خاطر تعریف مسخره و بی ارزشی به نام بدحجابی مورد هتاکی و ضرب و شتم قرار میگیرن و بلکه صراحتاً بازداشت میشن و براشون پروندهء جنایی تشکیل میشه. اونم مستقیما به دست عناصر مجری قانون. اونم با لباس قانون. اونم با لباس های نظامی که روش اسم خدا رو نوشتن. اونم به دست مردهایی که هر کدومشون اگه به خانواده خودشون چپ نگاه کنی دنیا رو به آتیش میکشن. اونم توسط گروهی که مستقیما تحت فرمان حاکم مطلق این کشور فعالیت میکنن. اونم تو روز روشن!!!
خیلی متاسفم. این بزرگترین و زشت ترین روش برای لگد کوب کردن مفهموم فراموش شده ای به نام جمهوری اسلامی است...
پراکنش کلماتی چند از دهانی نامعین. کشکولی بدون کشک و کول. سازمانی بی سر و ته ولی منظم تر از تمام حکومتهای ایرانی بعد از فروپاشی کمونیستم
Monday, April 30, 2007
Tuesday, April 24, 2007
Wednesday, April 18, 2007
Saturday, April 14, 2007
Thursday, April 12, 2007
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
Wednesday, April 11, 2007
Monday, April 09, 2007
خوشبخت و بدبخت
دو هفته اقامت در هتل 5 ستاره
بهترین غذا و بهترین امکانات
سرویس ترانسفر مجانی
بلیط مجانی به لندن
ملاقات با رئیس جمهور
پوشش خبری بسیار عالی از سفر شما توسط تمام شبکه های خبری دنیا
فقط کافیست به آبهای ایران تجاوز کنید
به همین سادگی
بهترین غذا و بهترین امکانات
سرویس ترانسفر مجانی
بلیط مجانی به لندن
ملاقات با رئیس جمهور
پوشش خبری بسیار عالی از سفر شما توسط تمام شبکه های خبری دنیا
فقط کافیست به آبهای ایران تجاوز کنید
به همین سادگی
Sunday, April 08, 2007
چقدر خوب است که با دیدن آدمها یاد خدا بیفتی
البته از هر صد نفر نود نفرشون رو كه از وحشت به خدا پناه می بری
و فقط یکی تو رو یاد الطاف و مهربانی های خدا میندازه
...
آخه این مردم مگه چی شون با هم فرق میکنه که اینقدر حرف زدنشون اثرات متفاوتی روی آدم میذاره؟
چرا عده ای از زبونشون گل و بلبل میریزه و بعضی دیگه زهر و نفرین؟
البته از هر صد نفر نود نفرشون رو كه از وحشت به خدا پناه می بری
و فقط یکی تو رو یاد الطاف و مهربانی های خدا میندازه
...
آخه این مردم مگه چی شون با هم فرق میکنه که اینقدر حرف زدنشون اثرات متفاوتی روی آدم میذاره؟
چرا عده ای از زبونشون گل و بلبل میریزه و بعضی دیگه زهر و نفرین؟
Tuesday, March 27, 2007
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم
Sunday, March 25, 2007
دردسرهاي عجيب غريبي كه دارم
خوب
...
چه فرق ميكنه كه فكر كنم از چشم حسوده يا از بي عرضگي خودم
اون روز كه در احمقانه ترين جا خوردم زمين و ظرف شيشه اي كه زير زانوم خرد شد و زانو و شلوار نوم پاره شد
اون روز كه ظرف فقط ده سانت ليز خورد و از وسط قاچ خورد
امروز كه دسته كتري بدون هيچ توجيه خاصي كنده شد و آب جوش بازي مفصلي كه داشتيم
و چه ميدونم هزار هزار اتفاقي كه معلوم نيست چرا ميفته ولي حتما در نامعلوم ترين جا و ناشناخته ترين زمان ميفته
خوب... بهونهء خوبيه مگه نه؟ چشم زخم ميزنن مردم
من كه خودم نه آدم حسودي هستم و نه تا بحال بد براي كسي خواسته ام
نميدونم آيا واقعا قضا و قدر الهي بايد اينجوري باشه كه تا يه نفر حسوديش شد اينهمه بلا سرت بياد؟
نميدونم اصلا بايد كسي حسوديش بشه؟ اصلا بايد حتما فقط از ديدن خوشي هاي يه نفر ناراحت شد؟ بايد حتما بد كسي رو خواست؟
خدايا من چقدر خوشحالم كه چنين صفت هايي در دلم نيست. كه بخوام كينهء كسي رو به دل بگيرم. بخوام كسي بد ببينه. بخوام كسي ناخوش باشه
...
دست و بالم ميسوزه. هر چقدر هم كه رنگ به رنگ بشم و صدام در نياد... خوشبختانه سوختگي معمولي بود ولي احساس ميكنم حرفهاي بيشتري براي زدن داشت. نميدونم چي ولي فكر كنم خدا يه چيز ديگه رو ميخواست به گوشم برسونه...
خدا رو شكر ميكنم كه اگه يه دنيا حسود دارم عوضش يه دنيا هم ظرفيت دارم كه تمام درد و رنج ها رو فراموش كنم و وقتي ميرم ديدن يه عزيز بدون نگراني حتا اين سوزش مسخره رو از ياد ببرم و حتا نشينم گله و شكايت كنم از مشكلات.
خدا رو شكر ميكنم كه حتي در آخرين جرعهء زندگي باز هم يادم داد كه بايد زيبايي ها را ديد و شناخت و قدردان بود و لذت برد.
احساس ميكنم در زمان مردن من تنها كسي خواهم بود كه حتا يك لحظه هم غمگين نخواهد بود...
خوب
...
چه فرق ميكنه كه فكر كنم از چشم حسوده يا از بي عرضگي خودم
اون روز كه در احمقانه ترين جا خوردم زمين و ظرف شيشه اي كه زير زانوم خرد شد و زانو و شلوار نوم پاره شد
اون روز كه ظرف فقط ده سانت ليز خورد و از وسط قاچ خورد
امروز كه دسته كتري بدون هيچ توجيه خاصي كنده شد و آب جوش بازي مفصلي كه داشتيم
و چه ميدونم هزار هزار اتفاقي كه معلوم نيست چرا ميفته ولي حتما در نامعلوم ترين جا و ناشناخته ترين زمان ميفته
خوب... بهونهء خوبيه مگه نه؟ چشم زخم ميزنن مردم
من كه خودم نه آدم حسودي هستم و نه تا بحال بد براي كسي خواسته ام
نميدونم آيا واقعا قضا و قدر الهي بايد اينجوري باشه كه تا يه نفر حسوديش شد اينهمه بلا سرت بياد؟
نميدونم اصلا بايد كسي حسوديش بشه؟ اصلا بايد حتما فقط از ديدن خوشي هاي يه نفر ناراحت شد؟ بايد حتما بد كسي رو خواست؟
خدايا من چقدر خوشحالم كه چنين صفت هايي در دلم نيست. كه بخوام كينهء كسي رو به دل بگيرم. بخوام كسي بد ببينه. بخوام كسي ناخوش باشه
...
دست و بالم ميسوزه. هر چقدر هم كه رنگ به رنگ بشم و صدام در نياد... خوشبختانه سوختگي معمولي بود ولي احساس ميكنم حرفهاي بيشتري براي زدن داشت. نميدونم چي ولي فكر كنم خدا يه چيز ديگه رو ميخواست به گوشم برسونه...
خدا رو شكر ميكنم كه اگه يه دنيا حسود دارم عوضش يه دنيا هم ظرفيت دارم كه تمام درد و رنج ها رو فراموش كنم و وقتي ميرم ديدن يه عزيز بدون نگراني حتا اين سوزش مسخره رو از ياد ببرم و حتا نشينم گله و شكايت كنم از مشكلات.
خدا رو شكر ميكنم كه حتي در آخرين جرعهء زندگي باز هم يادم داد كه بايد زيبايي ها را ديد و شناخت و قدردان بود و لذت برد.
احساس ميكنم در زمان مردن من تنها كسي خواهم بود كه حتا يك لحظه هم غمگين نخواهد بود...
Sunday, March 11, 2007
Tuesday, March 06, 2007
یعنی مملکت داری به همین آسونیه؟
یه دستور بدی و با قدرت اعلام کنی که کار کارشناسی شده و سال بعد مشخص بشه که سیصد و پنجاه میلیارد تومن خسارت به کشور وارد شده
بعد هم خیلی ساده لابد بیای جلوی دوربین و بگی لااقل اینقدر شجاعت دارم که بگم اشتباه کردم
...
جان تو من به این نمیگم شجاعت
...
دیروز دوستم داشت کمک و وسایل آماده میکرد برای یه خانواده
که تمام زندگی و تمام مایحتاج زندگیشون از یه دونه بز تامین میشده
میفهمی؟
فقط یه دونه بز
یعنی در طول سال صفر ریال درآمد دارن
لباس و این جور مخارج که تعطیل
هر چی هم بخوان بخورن در حقیقت فقط از منبع همون بز هستش
و اونقدر مناعت طبع دارن که حتی حاضر نیستن به کسی بگن که چقدر فقیرن
چه برسه به اینکه دست جلوی کسی دراز کنن
...
و چندین خانوادهء دیگه میشناسم
نه خیلی راه دور. همین تهران یا اطراف تهران خودمون
که وقتی چهل-پنجاه هزار تومن در ماه بهشون میدی انگار تمام بهشت رو یه جا بهشون دادی
فقط چهل هزار تومن
و خیلی هاشون وقتی تماس میگرفتن و میگفتن با ماهی ده هزار تومن دارن زندگی میکنن و اگه فقط ده هزار تومن دیگه باشه از هر جهت رفاه خانواده شون تامین شده
و هیچکدوم این خانواده ها حتی حاضر نیستن برای گفتن مسائلشون یا گرفتن پول بیان. چون نمیخوان دستشون جلوی کسی دراز بشه.
این آدمها حتی اونقدر پول ندارن که یه حساب بانکی باز کنن که لااقل بتونیم پول به حسابشون بریزیم
از شنیدنش حالت عجیبی بهم دست میده
چیزی بین سرگیجهء مفرط و حالت تهوع شدید و استخون درد مرگبار
...
ما کجا داریم زندگی میکنیم؟
...
بگذریم
...
بگذریم؟
چه جوری؟
به همین راحتی؟
ما میگذریم
ولی باور کن خدا نمیگذره
دکتر جون. آقای احمدی نژاد عزیز و محترم... خدایی که اون بالا نشسته به همین راحتی از این چیزا نمیگذره
باور کن
...
دلم برات میسوزه
کاش برای مملکت داری یه کم بیشتر فکر میکردی کمتر دست به این اقدامات انقلابی باور نکردنی میزدی
کاش لااقل احترام آدمهای با خدایی که دور و اطرافت سنگ مردم رو به سینه میزنن و تو هم همرنگ اونایی رو نگه میداشتی
کاش میتونستم به خودم بقبولانم که واقعا اشتباه کرده ای
و تازه میرسیم به نقطه اول
به عنوان یه رئیس جمهور نسبت به اشتباهاتی که میکنی چه احساسی داری؟
میدونی اثرات اشتباهاتت تا کجاها ممکنه حق الناس به دنبال داشته باشه؟
...
این روزهاست که تازه میفهمم چرا علی (ع) شبها تا صبح ضجه و ناله میکرد
و صبح تا شب چنان با دقت و مرارت از حق مردم دفاع میکرد
این روزهاست که تازه خیلی چیزها رو دارم یواش یواش میفهمم
...
دارم فکر میکنم دوباره امسال دستور عوض میشه و دوباره ایکس میلیارد تومنی که فقط یه قلم بانکها برای تغییر در نرم افزارهاشون خرج کردن باید دوباره خرج بشه
دوباره تمام سیستم های مخابراتی و تمام برنامه ریزی شرکتهای حمل و نقل باید عوض بشه
...
یه دستور بدی و با قدرت اعلام کنی که کار کارشناسی شده و سال بعد مشخص بشه که سیصد و پنجاه میلیارد تومن خسارت به کشور وارد شده
بعد هم خیلی ساده لابد بیای جلوی دوربین و بگی لااقل اینقدر شجاعت دارم که بگم اشتباه کردم
...
جان تو من به این نمیگم شجاعت
...
دیروز دوستم داشت کمک و وسایل آماده میکرد برای یه خانواده
که تمام زندگی و تمام مایحتاج زندگیشون از یه دونه بز تامین میشده
میفهمی؟
فقط یه دونه بز
یعنی در طول سال صفر ریال درآمد دارن
لباس و این جور مخارج که تعطیل
هر چی هم بخوان بخورن در حقیقت فقط از منبع همون بز هستش
و اونقدر مناعت طبع دارن که حتی حاضر نیستن به کسی بگن که چقدر فقیرن
چه برسه به اینکه دست جلوی کسی دراز کنن
...
و چندین خانوادهء دیگه میشناسم
نه خیلی راه دور. همین تهران یا اطراف تهران خودمون
که وقتی چهل-پنجاه هزار تومن در ماه بهشون میدی انگار تمام بهشت رو یه جا بهشون دادی
فقط چهل هزار تومن
و خیلی هاشون وقتی تماس میگرفتن و میگفتن با ماهی ده هزار تومن دارن زندگی میکنن و اگه فقط ده هزار تومن دیگه باشه از هر جهت رفاه خانواده شون تامین شده
و هیچکدوم این خانواده ها حتی حاضر نیستن برای گفتن مسائلشون یا گرفتن پول بیان. چون نمیخوان دستشون جلوی کسی دراز بشه.
این آدمها حتی اونقدر پول ندارن که یه حساب بانکی باز کنن که لااقل بتونیم پول به حسابشون بریزیم
از شنیدنش حالت عجیبی بهم دست میده
چیزی بین سرگیجهء مفرط و حالت تهوع شدید و استخون درد مرگبار
...
ما کجا داریم زندگی میکنیم؟
...
بگذریم
...
بگذریم؟
چه جوری؟
به همین راحتی؟
ما میگذریم
ولی باور کن خدا نمیگذره
دکتر جون. آقای احمدی نژاد عزیز و محترم... خدایی که اون بالا نشسته به همین راحتی از این چیزا نمیگذره
باور کن
...
دلم برات میسوزه
کاش برای مملکت داری یه کم بیشتر فکر میکردی کمتر دست به این اقدامات انقلابی باور نکردنی میزدی
کاش لااقل احترام آدمهای با خدایی که دور و اطرافت سنگ مردم رو به سینه میزنن و تو هم همرنگ اونایی رو نگه میداشتی
کاش میتونستم به خودم بقبولانم که واقعا اشتباه کرده ای
و تازه میرسیم به نقطه اول
به عنوان یه رئیس جمهور نسبت به اشتباهاتی که میکنی چه احساسی داری؟
میدونی اثرات اشتباهاتت تا کجاها ممکنه حق الناس به دنبال داشته باشه؟
...
این روزهاست که تازه میفهمم چرا علی (ع) شبها تا صبح ضجه و ناله میکرد
و صبح تا شب چنان با دقت و مرارت از حق مردم دفاع میکرد
این روزهاست که تازه خیلی چیزها رو دارم یواش یواش میفهمم
...
دارم فکر میکنم دوباره امسال دستور عوض میشه و دوباره ایکس میلیارد تومنی که فقط یه قلم بانکها برای تغییر در نرم افزارهاشون خرج کردن باید دوباره خرج بشه
دوباره تمام سیستم های مخابراتی و تمام برنامه ریزی شرکتهای حمل و نقل باید عوض بشه
...
Sunday, March 04, 2007
آقا ما به چه زبونی بگیم؟
«برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصههای مختلف کشاورزی حضور داشتهاند»
به خداااااااااااااا !!!
من نمی فهمم ملت برای چی ناراحت میشن؟ خوب نبود؟ نکنه دلتون میخواست آقای رئیس جمهور هم مثل شماها از اون جوک بی ادبی هایی که به خانمهای رشتی بی احترامی میکنن بگه و کر کر بخنده؟
بنده خدا یه دفه هم که به مردم احترام میذاره شماها جنبه شو ندارین
واه واه واه
مرده شوره هرچی آدم منحرف الفکره ببره
«برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصههای مختلف کشاورزی حضور داشتهاند»
به خداااااااااااااا !!!
من نمی فهمم ملت برای چی ناراحت میشن؟ خوب نبود؟ نکنه دلتون میخواست آقای رئیس جمهور هم مثل شماها از اون جوک بی ادبی هایی که به خانمهای رشتی بی احترامی میکنن بگه و کر کر بخنده؟
بنده خدا یه دفه هم که به مردم احترام میذاره شماها جنبه شو ندارین
واه واه واه
مرده شوره هرچی آدم منحرف الفکره ببره
Saturday, February 24, 2007
Wednesday, February 14, 2007
مهندس شیوای عزیز
دیشب که داشتی از پدرت حرف میزدی واقعا نمیدونم چه حسی بود
انگار بند از بند بدنم باز میشد و سست میشدم
نمیدونم چرا واقعا نفهمیدم
که چرا گوله گوله اشکهام داره میریزه
بیشتر ازاین متعجب بودم که عمری اگه زور بزنم هم نمیتونم به این راحتی اشک بریزم
اما با این همه صدای محکم و آرومت که حجم درد توش انگار هیچی نیست برام خیلی محترمه
آدمهای بزرگ وقتی پدرشان را دوست دارن انگار دوست داشتن هاشون هم بزرگ میشه
اصلا قیافهء دوست داشتنشون هم بزرگ میشه
نمیتونم تصور کنم که میتونی
و چقدر تلخه که آدم ببینه پدرش مثل گل جلوی چشماش پر پر میشه
خوب
اگه تو نمیتونی براش کاری بکنی قطعا من هم نمیتونم
اما احمقانه اس که حتی بلد نیستم چطوری باهات همدردی کنم
همینجور عین دیوونه ها هی تکرار میکنم
متاسفم... متاسفم
...
...
...
جداً متاسفم
خدا بهت صبر بده
یا شاید اگه صلاح باشه این پر پر زدن رو کوتاه تر کنه که لااقل کمتر درد بکشین
دیشب که داشتی از پدرت حرف میزدی واقعا نمیدونم چه حسی بود
انگار بند از بند بدنم باز میشد و سست میشدم
نمیدونم چرا واقعا نفهمیدم
که چرا گوله گوله اشکهام داره میریزه
بیشتر ازاین متعجب بودم که عمری اگه زور بزنم هم نمیتونم به این راحتی اشک بریزم
اما با این همه صدای محکم و آرومت که حجم درد توش انگار هیچی نیست برام خیلی محترمه
آدمهای بزرگ وقتی پدرشان را دوست دارن انگار دوست داشتن هاشون هم بزرگ میشه
اصلا قیافهء دوست داشتنشون هم بزرگ میشه
نمیتونم تصور کنم که میتونی
و چقدر تلخه که آدم ببینه پدرش مثل گل جلوی چشماش پر پر میشه
خوب
اگه تو نمیتونی براش کاری بکنی قطعا من هم نمیتونم
اما احمقانه اس که حتی بلد نیستم چطوری باهات همدردی کنم
همینجور عین دیوونه ها هی تکرار میکنم
متاسفم... متاسفم
...
...
...
جداً متاسفم
خدا بهت صبر بده
یا شاید اگه صلاح باشه این پر پر زدن رو کوتاه تر کنه که لااقل کمتر درد بکشین
موش موشک آسه برو آسه بیا
تا کمیتهء تعیین مصادیق سایت های اینترنتی غیر مجاز گازت نزنه
...
حرف بد نزن، نگاه به نوامیس مردم نکن، خاله زنک بازی درنیار و فقط از گل و سبزه و شمع و پروانه حرف بزن. اگر کسی رو هم دوست داشتی بهش نگو «دوستت دارم» چون فیلتر میشی. بگو «دوستتان میداریم» تا همه بگن: واااااای چه با نمک!!!! تو آخر استعدادی!!! هیچکس هم فکر نمیکنه که ادای مهران مدیری رو درآوردی ها؟ همه اش استعداد و هنر خودت تنهاییه...
به هر حال اینکه به قول فرنگی ها روز سن ولنتاین پر از شادی باشه.
تا کمیتهء تعیین مصادیق سایت های اینترنتی غیر مجاز گازت نزنه
...
حرف بد نزن، نگاه به نوامیس مردم نکن، خاله زنک بازی درنیار و فقط از گل و سبزه و شمع و پروانه حرف بزن. اگر کسی رو هم دوست داشتی بهش نگو «دوستت دارم» چون فیلتر میشی. بگو «دوستتان میداریم» تا همه بگن: واااااای چه با نمک!!!! تو آخر استعدادی!!! هیچکس هم فکر نمیکنه که ادای مهران مدیری رو درآوردی ها؟ همه اش استعداد و هنر خودت تنهاییه...
به هر حال اینکه به قول فرنگی ها روز سن ولنتاین پر از شادی باشه.
Tuesday, February 06, 2007
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
Last Christmas, I gave you my heart
But the very next day, You gave it away
This year, to save me from tears
I'll give it to someone special
Once bitten and twice shy
I keep my distance but you still catch my eye
Tell me baby do you recognise me?
Well it's been a year, it doesn't surprise me
(Happy Christmas!) I wrapped it up and sent it
With a note saying "I Love You" I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now I know you'd fool me again
A crowded room, friends with tired eyes
I'm hiding from you and your soul of ice
My God I thought you were someone to rely on
Me? I guess I was a shoulder to cry on
A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Oooh Oooh
Now I've found a real love you'll never fool me again...
But the very next day, You gave it away
This year, to save me from tears
I'll give it to someone special
Once bitten and twice shy
I keep my distance but you still catch my eye
Tell me baby do you recognise me?
Well it's been a year, it doesn't surprise me
(Happy Christmas!) I wrapped it up and sent it
With a note saying "I Love You" I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now I know you'd fool me again
A crowded room, friends with tired eyes
I'm hiding from you and your soul of ice
My God I thought you were someone to rely on
Me? I guess I was a shoulder to cry on
A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Oooh Oooh
Now I've found a real love you'll never fool me again...
Subscribe to:
Posts (Atom)