سیاهم
خیلی سیاه.
غمگینم.
خیلی غمگین.
در خودم غرق میشوم
و در حرفهای بی سر و ته
و در غمهای بی انتها
...
دستم را بگیر خداوندا
من هم اسیرم
و این اسارت هیچ ندارد
هیچ سرنوشتی ندارد
هیچ حالی
و هیچ گذشته ای
...
خداوندا
من تمام فکرهایم را تقدیمت میکنم
آنها را پر از خودت کن
تمام گذشته هایم را تقدیمت می کنم
آنها را قربانی خودت کن
تمام شادیهایم را هم تقدیم میکنم
پراکنش کلماتی چند از دهانی نامعین. کشکولی بدون کشک و کول. سازمانی بی سر و ته ولی منظم تر از تمام حکومتهای ایرانی بعد از فروپاشی کمونیستم
Tuesday, February 19, 2008
Monday, February 11, 2008
اینجور به نظر میرسه که حتی عرضهء نشان دادن نتایج این همه تحقیق رو ندارم.
با اینهمه بی انگیزگی.
با این همه فشار
نچ. فکر نکن خسته شده ام.
فقط دارم بیشتر فکر میکنم و بیشتر کار میکنم
خیلی زود تمام اونهایی که میگفتن این ایده کار نمیکنه
با دستگاههای جالبی روبرو میشن
امروز اولین استفاده از ساعتهای بیکاریم رو کردم و شروع کردم به ساخت مدل دستگاه
با اینهمه بی انگیزگی.
با این همه فشار
نچ. فکر نکن خسته شده ام.
فقط دارم بیشتر فکر میکنم و بیشتر کار میکنم
خیلی زود تمام اونهایی که میگفتن این ایده کار نمیکنه
با دستگاههای جالبی روبرو میشن
امروز اولین استفاده از ساعتهای بیکاریم رو کردم و شروع کردم به ساخت مدل دستگاه
Sunday, February 10, 2008
مراسم عصاره گیری از مردم
یکی از بزرگان فرمودند: نمایندگان مجلس عصارهء ملت هستند.
بنده هم تایید می کنم.
با توجه به عدم تایید صلاحیت افرادی که عمدتاً نفوذی و جاسوس بیگانگان بوده اند
و در دوره های قبلی مجلس تحت عناوین جعلی و پوششی مانند نماینده مجلس و وکیل و وزیر در مملکت نفوذه کرده بودند
کاملاً موافقم که نمایندگان این مجلس دقیقاً عصارهء ملت هستند.
اما درست مثل عصارهء هستهء انگور
یعنی تنها بخش به درد نخور و دور ریختنی ای از کل میوه رو جدا کنی و ازش عصاره بگیری.
و بقیه میوهء شیرین بهشتی رو درسته بندازی دور
مگه نه؟
بنده هم تایید می کنم.
با توجه به عدم تایید صلاحیت افرادی که عمدتاً نفوذی و جاسوس بیگانگان بوده اند
و در دوره های قبلی مجلس تحت عناوین جعلی و پوششی مانند نماینده مجلس و وکیل و وزیر در مملکت نفوذه کرده بودند
کاملاً موافقم که نمایندگان این مجلس دقیقاً عصارهء ملت هستند.
اما درست مثل عصارهء هستهء انگور
یعنی تنها بخش به درد نخور و دور ریختنی ای از کل میوه رو جدا کنی و ازش عصاره بگیری.
و بقیه میوهء شیرین بهشتی رو درسته بندازی دور
مگه نه؟
Wednesday, January 23, 2008
دیشب
کسی آمد و به من خبر داد که عمر به پایان رسید.
اینبار که از خواب بیدار شوی آمادهء قبض روح باش
متحیر از خواب بیدار شدم.
و سجدهء شکر به جا آوردم.
و بر خودم افسوس خوردم که اینقدر قدر فرصت برای بندگی را ندانستم.
نگرانم. نگران آدمهایی که حلالم نکرده باشند.
اگر دیگر ننوشتم نگران نباش. گرچه اینجا هیچوقت خواننده ای نداشته.
کسی آمد و به من خبر داد که عمر به پایان رسید.
اینبار که از خواب بیدار شوی آمادهء قبض روح باش
متحیر از خواب بیدار شدم.
و سجدهء شکر به جا آوردم.
و بر خودم افسوس خوردم که اینقدر قدر فرصت برای بندگی را ندانستم.
نگرانم. نگران آدمهایی که حلالم نکرده باشند.
اگر دیگر ننوشتم نگران نباش. گرچه اینجا هیچوقت خواننده ای نداشته.
Tuesday, January 15, 2008
نمی دونم چرا وقتی میخوام به کسی بگم «داشتم نماز می خوندم» زبونم لنگ میزنه
نمی دونم چرا وقتی میخوام حرف از «امر به معروف و نهی از منکر» بزنم اینقدر بدنم درد میگیره
نمیدونم چرا اینقدر هر چیزی مربوط و متصل به اسلام شده اینقدر باید بد اجرا بشه که ما جزو کثیف ترین آدمهای زمین باشیم؟
چرا اینقدر برامون جالبه که یه دختر چشم آبی توی سوئد مسلمان شده؟
چرا هیچکس از فعالیت مبلغ های مسیحی که توی همه سوراخ های این مملکت دارن مردم رو به مسیحیت میبرن حرف نمیزنه؟
چند وقت پیش پلیس گشت ارشاد مادر زن عموم رو گرفته بود.
یه زن هشتاد ساله که چشماش به سختی میبینه و به سختی راه میره
دستگیرش کرده بودن که چرا جوراب هات کوتاهه
و پیرزن با خنده مسخره شون کرده بود که من از فرط ورم پا نمیتونم جوراب بپوشم
اما...
همین حامیان اسلام و قرآن رو یک روز التماس کردم به کمک
تب داشتم و هیچکس رو توی شهر غریب نداشتم
نیمه های شب بود گفتم خودم رو برسونم بیمارستان
با التماس جلوی ماشین پلیسی که عبور میکرد را گرفتم
و درخواست کردم منو تا بیمارستان که 500 متر جلوتر بود ببرن
سوار ماشینشون نکردن
مسخره ام کردن و رفتن
بیمارستان هم منو پذیرش نکرد چون همراه نداشتم
و من از شدت تب جلوی بیمارستان از هوش رفتم
چند شب پیش...
یکی از همین مینی بوس های گشت
سر میدان جلوی ایستگاه تاکسی ها ترمز کرد
و یکی از همکاران خانم را پیاده کرد
دنبال ماشین گشت برای آریا شهر
و همه راننده های خط آریاشهر که تا آن موقع یقه شان را برای مسافر جر میدادند
راهشان را کشیدند و رفتند
رفتم و به یکی از راننده ها پنهانی اعتراض کردم
راننده غضبی کرد و رفت سوارش کرد
من میرفتم ونک. اما هوا خیلی سرد بود
ماندم توی خیابان بی تاکسی
...
لابد من مسلمان نبودم.
غمی نیست. روز حسابی هست. خدایی هست.
نه؟
نمی دونم چرا وقتی میخوام حرف از «امر به معروف و نهی از منکر» بزنم اینقدر بدنم درد میگیره
نمیدونم چرا اینقدر هر چیزی مربوط و متصل به اسلام شده اینقدر باید بد اجرا بشه که ما جزو کثیف ترین آدمهای زمین باشیم؟
چرا اینقدر برامون جالبه که یه دختر چشم آبی توی سوئد مسلمان شده؟
چرا هیچکس از فعالیت مبلغ های مسیحی که توی همه سوراخ های این مملکت دارن مردم رو به مسیحیت میبرن حرف نمیزنه؟
چند وقت پیش پلیس گشت ارشاد مادر زن عموم رو گرفته بود.
یه زن هشتاد ساله که چشماش به سختی میبینه و به سختی راه میره
دستگیرش کرده بودن که چرا جوراب هات کوتاهه
و پیرزن با خنده مسخره شون کرده بود که من از فرط ورم پا نمیتونم جوراب بپوشم
اما...
همین حامیان اسلام و قرآن رو یک روز التماس کردم به کمک
تب داشتم و هیچکس رو توی شهر غریب نداشتم
نیمه های شب بود گفتم خودم رو برسونم بیمارستان
با التماس جلوی ماشین پلیسی که عبور میکرد را گرفتم
و درخواست کردم منو تا بیمارستان که 500 متر جلوتر بود ببرن
سوار ماشینشون نکردن
مسخره ام کردن و رفتن
بیمارستان هم منو پذیرش نکرد چون همراه نداشتم
و من از شدت تب جلوی بیمارستان از هوش رفتم
چند شب پیش...
یکی از همین مینی بوس های گشت
سر میدان جلوی ایستگاه تاکسی ها ترمز کرد
و یکی از همکاران خانم را پیاده کرد
دنبال ماشین گشت برای آریا شهر
و همه راننده های خط آریاشهر که تا آن موقع یقه شان را برای مسافر جر میدادند
راهشان را کشیدند و رفتند
رفتم و به یکی از راننده ها پنهانی اعتراض کردم
راننده غضبی کرد و رفت سوارش کرد
من میرفتم ونک. اما هوا خیلی سرد بود
ماندم توی خیابان بی تاکسی
...
لابد من مسلمان نبودم.
غمی نیست. روز حسابی هست. خدایی هست.
نه؟
Wednesday, January 02, 2008
Sunday, December 30, 2007
بروید کنار!
این روزها خیلی زود عصبی میشوم. در هر گوشه از این شهر ویرانه آدمها انگار با هم دشمنی دارند. اگر توی پیاده رو باشی، چه دختر یا پسر به سادگی باید هزار هزار تنه خوردن و لگد شدن پا را بپذیری. آدمها اصلاً همدیگر را نمی بینند. در هنگام راه رفتن حتی ملاحظهء همدیگر را نمی کنند. از آنطرف هم دائم دست یک غریبه روی شانه و کمرت دائم در حال هل دادن و کنار زدن تو است.
توی خیابان هم همین روال است. مردم بدون چراغ راهنما، بدون ملاحظه، بدون هیچ قانون و بلکه هیچ هشدار خاصی همه قوانین را زیر پا میگذارند. سر و ته رفتن پیچ ها و تقاطع ها، و بلکه رانندگی در جهت مخالف نه تنها یه اتفاق نادر نیست بلکه به سادگی و فراوانی هر چه بیشتر در هر کوچه و خیابانی دیده میشود.
شما لابد این را میخوانید و سرسری میگذرید. اما احتمالاً موقع خرید کردن از سوپر مارکت، نانوایی یا بلکه دریافت یک وام خوشمزه از تعاونی اداره تان، ممکن است این فکر از ذهنتان عبور کند: «چگونه از این صف خسته کننده و شلوغ فرار کنم و بی نوبت به کارم برسم؟»...
به طور طبیعی قوانین اجازه نمیدهند. به طور طبیعی آدمهای دیگری هم هستند که همان امکاناتی را میخواند که شما «به سرعت» میخواهید. این است که در یک لحظهء مناسب، از سمت چپ سبقت میگیرید، وارد پیاده رو میشوید، یک کوچهء بسیار کوتاه را ورود ممنوع میروید و ... دینگ! کارتان راه افتاد.
اما در این لحظهء عالی، هیچوقت با خودتان فکر کردید اگر شما نیز مثل بقیه قوانین را رعایت میکردید و دیگری این کار را میکرد، چه احساسی به شما دست میداد؟
فراوان ترین جوابی که شنیدم این بود «کاش من هم میتوانستم از همان کانال کارم را انجام میدادم»
می دانید این جواب یعنی چه؟
این یعنی شما نیز هیچ اهمیتی به قانون و از همه مهمتر «وجدان» نمیدهید.
میدانم. فراوان ترین جواب این یکی جمله هم این بود «مگر کسی به من اهمیت میدهد؟»
اشکال ندارد. یک بار دیگر همین سئوال را از خودتان بپرسید: «وقتی شما به کسی اهمیت نمیدهید، چگونه انتظار دارید دیگران به شما اهمیت بدهند؟»
...
مدتها بود به مفهوم «قانون» فکر میکردم.
قانون، ظاهراً قرارهایی بود که انسانهای جنگلی، بین خودشان گذاشتند تا زندگی در کنار هم را قابل تحمل تر کنند. اما این انسانهای جنگلی این روزها اصلاً باورشان نمیشود که دارند در شهر زندگی میکنند!
این روزها خیلی زود عصبی میشوم. در هر گوشه از این شهر ویرانه آدمها انگار با هم دشمنی دارند. اگر توی پیاده رو باشی، چه دختر یا پسر به سادگی باید هزار هزار تنه خوردن و لگد شدن پا را بپذیری. آدمها اصلاً همدیگر را نمی بینند. در هنگام راه رفتن حتی ملاحظهء همدیگر را نمی کنند. از آنطرف هم دائم دست یک غریبه روی شانه و کمرت دائم در حال هل دادن و کنار زدن تو است.
توی خیابان هم همین روال است. مردم بدون چراغ راهنما، بدون ملاحظه، بدون هیچ قانون و بلکه هیچ هشدار خاصی همه قوانین را زیر پا میگذارند. سر و ته رفتن پیچ ها و تقاطع ها، و بلکه رانندگی در جهت مخالف نه تنها یه اتفاق نادر نیست بلکه به سادگی و فراوانی هر چه بیشتر در هر کوچه و خیابانی دیده میشود.
شما لابد این را میخوانید و سرسری میگذرید. اما احتمالاً موقع خرید کردن از سوپر مارکت، نانوایی یا بلکه دریافت یک وام خوشمزه از تعاونی اداره تان، ممکن است این فکر از ذهنتان عبور کند: «چگونه از این صف خسته کننده و شلوغ فرار کنم و بی نوبت به کارم برسم؟»...
به طور طبیعی قوانین اجازه نمیدهند. به طور طبیعی آدمهای دیگری هم هستند که همان امکاناتی را میخواند که شما «به سرعت» میخواهید. این است که در یک لحظهء مناسب، از سمت چپ سبقت میگیرید، وارد پیاده رو میشوید، یک کوچهء بسیار کوتاه را ورود ممنوع میروید و ... دینگ! کارتان راه افتاد.
اما در این لحظهء عالی، هیچوقت با خودتان فکر کردید اگر شما نیز مثل بقیه قوانین را رعایت میکردید و دیگری این کار را میکرد، چه احساسی به شما دست میداد؟
فراوان ترین جوابی که شنیدم این بود «کاش من هم میتوانستم از همان کانال کارم را انجام میدادم»
می دانید این جواب یعنی چه؟
این یعنی شما نیز هیچ اهمیتی به قانون و از همه مهمتر «وجدان» نمیدهید.
میدانم. فراوان ترین جواب این یکی جمله هم این بود «مگر کسی به من اهمیت میدهد؟»
اشکال ندارد. یک بار دیگر همین سئوال را از خودتان بپرسید: «وقتی شما به کسی اهمیت نمیدهید، چگونه انتظار دارید دیگران به شما اهمیت بدهند؟»
...
مدتها بود به مفهوم «قانون» فکر میکردم.
قانون، ظاهراً قرارهایی بود که انسانهای جنگلی، بین خودشان گذاشتند تا زندگی در کنار هم را قابل تحمل تر کنند. اما این انسانهای جنگلی این روزها اصلاً باورشان نمیشود که دارند در شهر زندگی میکنند!
Wednesday, December 19, 2007
ولی آقای وزیر به خدا واحد فرکانس وات یا مگا وات نیست
اینو توی دبیرستان - رشته ریاضی فیزیک - به همه یاد می دادن
که واحد فرکانس هرتز هستش
تازه من که مهندس برق نیستم
اما میدونم که فرکانس شبکه 50 هرتزه و اگر فقط دو و نیم هرتز کم یا زیاد بشه فاتحه شبکه خونده اس
مثل همون یکی دو دفعه که برق نصفی از کشور رفت
...
حالا شما که وزیر نیرو هستی دیگه جای خود داره
که چه چیزهایی میدونین
و توی سخنرانی به همه اطمینان میدین که برق هسته ای همه چیزش شبیه برق معمولیه
و این احتمال اصلا نمیره که تا قبل از اینکه این معلومات رو بدست بیارین لابد فکر میکردین با برق هسته ای لامپهای معمولی میشن عین لامپ فلورسنت.
...
به خدا راس میگم آق وزیر.
اینا سرتونو کلاه گذاشتن. برق هسته ای رنگ لامپا رو زرد میکنه
باور کن!
من خودم دیدم که فرانسویا یه نیروگاه هسته ای داشتن که تمام لامپاش زرد و نارنجی شده بود
اینو توی دبیرستان - رشته ریاضی فیزیک - به همه یاد می دادن
که واحد فرکانس هرتز هستش
تازه من که مهندس برق نیستم
اما میدونم که فرکانس شبکه 50 هرتزه و اگر فقط دو و نیم هرتز کم یا زیاد بشه فاتحه شبکه خونده اس
مثل همون یکی دو دفعه که برق نصفی از کشور رفت
...
حالا شما که وزیر نیرو هستی دیگه جای خود داره
که چه چیزهایی میدونین
و توی سخنرانی به همه اطمینان میدین که برق هسته ای همه چیزش شبیه برق معمولیه
و این احتمال اصلا نمیره که تا قبل از اینکه این معلومات رو بدست بیارین لابد فکر میکردین با برق هسته ای لامپهای معمولی میشن عین لامپ فلورسنت.
...
به خدا راس میگم آق وزیر.
اینا سرتونو کلاه گذاشتن. برق هسته ای رنگ لامپا رو زرد میکنه
باور کن!
من خودم دیدم که فرانسویا یه نیروگاه هسته ای داشتن که تمام لامپاش زرد و نارنجی شده بود
Tuesday, December 18, 2007
کعبه و بتخانه تویی. مقصود بهانه.
هدف ما خدمت به خلق خدا نبود. ما آمدیم چون آمدیم.
شیریم اما شیران علم.
نمی دانم تقصیر که بود. یا حتی فرض کنیم که بدانم
چه کسی باعث شد که ما ایرانی ها که همیشه بهترین ها و بالاترین های علم و فرهنگ را در فهرست افتخاراتمان داریم باز هم در فهرست تحقیر شده ترین آدمهای جهان باشیم؟
Monday, December 17, 2007
Saturday, December 15, 2007
دلم برات میسوزه
وبلاگ عزیزم.
دلم برات میسوزه. که دفتر یادداشت تنهاترین ساعتهای من هستی. و گاهی می بینم که تنها خواننده ات، آدمهای هرزه گرد و ولگردی هستن که دنبال چیزهای عجیب غریبی می گردن که عمری بتونی حتی تصورشون کنی.
دلم برای خودم میسوزه.
وقتی تنها میشم.
وقتی اونقدر تنها میشم که آب ریزش چشمهام از سوز سرما کمترین بهانه برای بی مهابا اشک ریختن میشه.
راستی چه دلیل داره که وقتی اینقدر غمگینی باز هم مثل سنگ خودتو محکم نگه داری و بروز ندی؟
راستی چه دلیل داره که فکر کنی اگه ناراحتی هاتو به کسی بگی ممکنه احساس حقارت کنی؟ فقط به این دلیل که اونها برات دل بسوزونن و تو ممکنه فکر کنی که یه ذره محبت گدایی کردی؟
آخ دلم.
...
دارم توی خودم ویران میشم
...
وبلاگ عزیزم.
دلم برات میسوزه. که دفتر یادداشت تنهاترین ساعتهای من هستی. و گاهی می بینم که تنها خواننده ات، آدمهای هرزه گرد و ولگردی هستن که دنبال چیزهای عجیب غریبی می گردن که عمری بتونی حتی تصورشون کنی.
دلم برای خودم میسوزه.
وقتی تنها میشم.
وقتی اونقدر تنها میشم که آب ریزش چشمهام از سوز سرما کمترین بهانه برای بی مهابا اشک ریختن میشه.
راستی چه دلیل داره که وقتی اینقدر غمگینی باز هم مثل سنگ خودتو محکم نگه داری و بروز ندی؟
راستی چه دلیل داره که فکر کنی اگه ناراحتی هاتو به کسی بگی ممکنه احساس حقارت کنی؟ فقط به این دلیل که اونها برات دل بسوزونن و تو ممکنه فکر کنی که یه ذره محبت گدایی کردی؟
آخ دلم.
...
دارم توی خودم ویران میشم
...
Saturday, December 08, 2007
شور - شیرین - ترش - تلخ
ما کام شیرین دوست را بخاطر مشتی آب شور تلخ نمی کنیم
این جملهء پر معنا و تاریخی در جریان دریای خزر گفته شد.
یک صد و خوردی ای سال پیش
...
و اکنون
ما قرار است با عربها دوست شویم
عربهایی با کام شیرین
که به خاطر مشتی آب شور و یک کلمهء ناقابل فارس پشت خلیج
و مشتی خاک خشکیده و بی حاصل در میان این یک مشت آب شور
هی رو ترش میکنند و در دنیا زیرآب مان را میزنند
و ما قرار نیست کامشان را تلخ کنیم
...
و
تمام این شیخ نشین های چهل ساله
نفت فروش های زرین رکاب نیم وجبی
که هنوز زنهایشان را با روبنده کتک میزنند
و فاحشه هایشان را از روسیه میدزدند
و با دمپایی بنز سوار میشوند
و در کانالهای تلویزیونشان دائم فیلم خارجی نشان میدهند
شهرهای پر طمطراقی دارند
که
هنوز بی رقیب ترین جا برای سفر کردن، پول خرج کردن یا سرمایه گذاری شهروندان ایرانی است
...
آقایان
میانهء صفحهء شطرنج ایستاده اید
بیشتر نگاه کنید
این جملهء پر معنا و تاریخی در جریان دریای خزر گفته شد.
یک صد و خوردی ای سال پیش
...
و اکنون
ما قرار است با عربها دوست شویم
عربهایی با کام شیرین
که به خاطر مشتی آب شور و یک کلمهء ناقابل فارس پشت خلیج
و مشتی خاک خشکیده و بی حاصل در میان این یک مشت آب شور
هی رو ترش میکنند و در دنیا زیرآب مان را میزنند
و ما قرار نیست کامشان را تلخ کنیم
...
و
تمام این شیخ نشین های چهل ساله
نفت فروش های زرین رکاب نیم وجبی
که هنوز زنهایشان را با روبنده کتک میزنند
و فاحشه هایشان را از روسیه میدزدند
و با دمپایی بنز سوار میشوند
و در کانالهای تلویزیونشان دائم فیلم خارجی نشان میدهند
شهرهای پر طمطراقی دارند
که
هنوز بی رقیب ترین جا برای سفر کردن، پول خرج کردن یا سرمایه گذاری شهروندان ایرانی است
...
آقایان
میانهء صفحهء شطرنج ایستاده اید
بیشتر نگاه کنید
Monday, December 03, 2007
پرسیدن این سئوال خیلی جرات میخواهد.
اما ای کاش
ای کاش
ای کاش
واقعاً میدانستیم
یا لااقل میفهمیدیم
چرا آمریکایی ها یا هر کس دیگری غیر از «ما» دزد و غارتگر بیت المال بودند؟
کاش یکی بود به من میگفت
سهم من به عنوان یک مهندس که صبح تا شب به جز داشتن یک درآمد متوسط (و نه قابل توجه)
هیچ کدام از هدفهای زندگی ام را «نمی توانم» دنبال کنم از اینهمه سرمایه های خدادادی
کجا رفته؟
صرف بالا رفتن قیمت کدام یکی از این برجهای متری ایکس میلیون تومنی شده؟
یا تبدیل به کدام مرسدس بنزی شده که شاید لاشه اش را یکی از همین بچه پولدارها دور انداخته اند؟
کاش لااقل صرف خرید یک تراکتور برای کشاورز فقیری میشد که زمستانها از لرزیدن بچه هایش در خانه دیوانه شده است.
یا حداقل یک اتوبوس شرکت واحد میشد در یکی از شهرستانهای دوردست، که شاید مسافر زیر باران رفته ای را نجات دهد.
دریغ.
«دریغ نام دیگر من است»
آری برادر
...
اما ای کاش
ای کاش
ای کاش
واقعاً میدانستیم
یا لااقل میفهمیدیم
چرا آمریکایی ها یا هر کس دیگری غیر از «ما» دزد و غارتگر بیت المال بودند؟
کاش یکی بود به من میگفت
سهم من به عنوان یک مهندس که صبح تا شب به جز داشتن یک درآمد متوسط (و نه قابل توجه)
هیچ کدام از هدفهای زندگی ام را «نمی توانم» دنبال کنم از اینهمه سرمایه های خدادادی
کجا رفته؟
صرف بالا رفتن قیمت کدام یکی از این برجهای متری ایکس میلیون تومنی شده؟
یا تبدیل به کدام مرسدس بنزی شده که شاید لاشه اش را یکی از همین بچه پولدارها دور انداخته اند؟
کاش لااقل صرف خرید یک تراکتور برای کشاورز فقیری میشد که زمستانها از لرزیدن بچه هایش در خانه دیوانه شده است.
یا حداقل یک اتوبوس شرکت واحد میشد در یکی از شهرستانهای دوردست، که شاید مسافر زیر باران رفته ای را نجات دهد.
دریغ.
«دریغ نام دیگر من است»
آری برادر
...
Sunday, December 02, 2007
Wednesday, October 31, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)