Saturday, July 14, 2007

پس از تغيير کنسول سفارت ونزوئلا در تهران به دليل يک رسوايي اخلاقي، تعداد زيادي از دختران جوان زير ۲۵ سال ايراني در اين سفارت استخدام و هرچند توانايي زيادي در مترجمي و انجام فعاليت‌هاي ديپلماتيک دارند، در عوض زينت‌دهنده مجالس و ميهماني‌ها و بزم‌هاي شبانه کارکنان اين سفارتخانه شده‌اند.

Monday, July 09, 2007

اتحاد اسلامی

الحمدلله القائده هم علیه ایران اعلام جنگ کرد.

خلاصه اینکه اونی که به ما ندیده بود همون کلاغ القائده بود.
شکر خدا جور شد.

هجدهم تیر ماه

زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود
بر بادیه جان سپرده یاد آر

زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده یاد آر...

(شعر از استاد دهخدا)

دلم غمگین جوانانی است که شاید زنده ماندند. شاید کتک نخوردند. شاید حتی لحظه ای از ترس و ارعاب آن شبها بدنشان نلرزید. اما چه آسان همه بود و نبودشان به کلامی چند لگدکوب شد.

آقای خاتمی. آقای قالیباف، آقای احمدی نژاد، و خیلی آقایان دیگر که گفتن و نگفتن اسمتان هزار دردسر میسازد و نمیسازد.
این ماجرا جلوی چشمان حی و حاضر شما رخ داد. کدام روز شهادت میدهید که نبودم یا ندیدم؟
فقط صحبت از قدرت نداشتم بوده. اما چگونه شد که سکوت کردید. خدا میداند.

ظالم تنها آن کس نیست که حق را پایمال کند. ظالم تر آنکس است که پامال شدن حق را ببیند و سکوت کند یا روی بگرداند (به ندیدن).

آقایان. شما سکوت کردید. و ظالمتر بودید. از ترس مبادها و مگرها.
اما این جوانان دلپاک که آنجا بودند و نبودند. سکوت شما را دیدند و پامال شدنشان را.
آیا نگاه معصومشان را از یاد خواهید برد؟
آیا خود را خواهید بخشید؟
آیا هیچ فکر کردید که چگونه آنها به دوست داشتن شما ادامه دادند؟
آیا...؟

...
یه فکری به سرم رسید
نکنه این خدمات دادن های دولت هم مثل تبلیغات بانکها و ایرانسل باشه؟
که همیشه توی تصاویر یه زندگی بسیار مرفه و شیک و پر از خوبی برامون تصویر میکنه
ولی وقتی موقع تقسیم جوایز میشه حتی یه دونه جایزهء هزار تومنی هم نصیب ما نمیشه؟

Saturday, July 07, 2007

در گزارشات تلویزیونی یکی از مهم ترین نقاط قوت سفرهای استانی رئیس جمهور اجرا شدن وعده های ایشان بعد از سفر و خوب شدن اوضاع و برقراری رفاه بین مردم ذکر شد.

تعجب میکنم که اینقدر تنگ نظرانه و فردی تحلیل میکنند. این خبر اصلاً خبر خوبی نیست. اصلاً دال بر خوب کار کردن رئیس جمهور نیست. این یعنی اینکه رئیس جمهور برای آباد کردن هر نقطه صرفاً باید به دستورات شخصی و مراجعه شخصی تکیه کند. این یعنی وای به حال آنجاهایی که رئیس جمهور وقت نمیکند سفر کند. این یعنی اینکه رئیس جمهور بسیاری از امور اداری و مدیریتی کشور را باید به حال خود رها کند تا به سفرهای استانی برسد. این یعنی اینکه تمام ساختار سازمانی که منتهی به شخص رئیس جمهور میشود بایستی دائم موبایل به دست یا سوار بر اتوبوس به دنبال آقای رئیس جمهور بدود تا شاید بتواند کاری انجام دهد. این یعنی اینکه رئیس جمهور در هر سفر بیش از چند ساعت باید صرف دیدار های محدود مردمی و سخنرانی کند. کاری بیهوده و کم ثمر که فقط کاندیداهای انتخابات انجام میدهند.

آقای رئیس جمهور کمی بیشتر دقت کنید! شما حق شصت میلیون نفر که به شما دسترسی ندارند را در مقابل حق ده دوازده هزار نفری که موفق به دریافت خدمات از شما میشوند ضایع میکنید.

Tuesday, July 03, 2007

«...خانم ليلا فروهر گفت: من وقتي آقاي احمدي‌نژاد در مسائل سياست خارجي موضعگيري‌هاي چنين صريح و قاطع مي‌گيرد احساس عزت و شادي مي‌كنم و به مسوولان كشورم مي‌بالم.»


جمالتو لیلا خانوم!!!!! بچه ها ببینین حتی لیلا فروهر هم از دکتر طرفداری میکنه...
البته منم خیلی دلم میخواست موقع طرفداری از دکتر در ایران زندگی نمیکردم.

توی خاطرات ندیم آغا محمد خان قاجار (اگر درست یادم باشه) نوشته بود که خان والا هر بار که عزم شکار میکنند، ایمن ترین جا برای ایستادن همانا کنار شکار است... از بس که ایشان تیرانداز قابلی هستند.

Thursday, June 28, 2007

خیر سرمان نشسته ایم و داریم به پیشرفت مملکتمان فکر میکنیم
برق دفتر قطع شده
آب هم قطع شده
بنزین هم که به حمداله قطع شد
از دیروز سرویس اس ام اس قطع شده بود
امروز موبایل به کلی آنتن نمیده
تلفن های شرکت هم قطع شده چون مخابرات تعهدی در مورد خطوط دیجیتال نداره
اون هم که از سیستم پر قدرت و خفن حمل و نقل که باید برای یه مسیر ده دقیقه ای ضل آفتاب نیم ساعت کنار خیابون منتظر یه آدم خیرخواه بشم که منو برسونه
پول یه وعده نهار تقریبا معادل نصف درآمد روزانه منه. یعنی اگه یه ناهار و یه شام اونم فقط خودم تنهایی بخورم تمام درآمد ماهانه ام از بین میره
بقیه مخارج رو کلاً بیخیال شو
...

از دولت کریمه و فخیمه واقعاً متشکریم بابت این همه رفاه
...

نه نه نه! فکرتون راه دور نره. من یه مهندس بسیار باهوش و پیشرو هستم که نسبت به قشر عادی مردم درآمد بیشتری هم دارم. خیلی هم به فکر پیشرفت و رفاه مملکتم هستم. خیلی هم عاقلم و هنوز فریب مال و جاه دنیا رو نخوردم. وگرنه همین الان توی هر کشور دیگه ای بالای ده هزار دلار درامدم بود و باز هم ترجیح دادم به ایران خدمت کنم.
با این همه وضعم اینه.
وای به حال بقیه.

لطف کنید مسخره ام نکنید. میدونم که بلافاصله تا این حرفها رو میزنم میگین: خیلی خری که اینجا موندی.
خودم میدونم. من خودمو خر نمیدونم. من یه عاشق بیچاره ام. که گناهکار شدم به دوست داشتن هموطنانم.

Wednesday, June 27, 2007

آتش سوزی در یک پمپ بنزین در تهران برای من یک درس بسیار بسیار مهم داشت.
بحث سیاسی و این مزخرفات رو بذار کنار.
صاحبان پمپ بنزین ها اونقدر به فکر منافعشون هستن و اونقدر توی سرمایه گذاری خساست به خرج میدن که حتی یه سیستم اطفاء حریق معمولی هم توی پمپ بنزین نصب نمیکنن.
فقط بلدن کنیتکس خوشکل و پنجره های آلومینیوم رنگی بذارن.

بهتون توصیه اکید میکنم. اگه کمترین شعله ای توی پمپ بنزین دیدین حداقل دو تا خیابون ازش فاصله بگیرین. و اصلاً سعی نکنین منتظر بمونین تا شاید آتش به مخزن اصلی پمپ بنزین برسه و شما مجبور بشین جهنمی که در اون دنیا قرار ببینین رو همینجا تجربه کنین...

Saturday, June 23, 2007

what's the time?
seems it's already morning.
i see the sky,
it's so beautiful and blue.
the tv's on but the only thing showing
is a picture of you.

oh i get up and make myself some coffee.
i try to read a bit
but the story's too thin.
i thank the lord above that you're not here to see me
in this shape i'm in.

spending my time,
watching the days go by.
feeling so small,
i stare at the wall,
hoping that you
think of me too.
i'm spending my time.

i try to call
but i don't know what to tell you.
i leave a kiss on your answering machine.
oh help me please,
is there someone who can make me
wake up from this dream?

spending my time, watching the days go by
feeling so small, i stare at the wall
hoping that you are missing me too
i´m speending my time, watching the sun go down
i fall asleep to the sound of "Tears of a Clown"
a prayer gone blind
i´m spending my time...

my friends keep telling me:
hey, life will go on,
time will make sure i will get over you.
this silly game of love -
you play, you win only to lose.

i am spending my time,
watching the days go by.
feeling so small,
i stare at the wall,
hoping that you
will think of me too.

i'm spending my time,
watching the sun go down.
i fall asleep to the sound
of "tears of a clown,"
a prayer gone blind.

i'm spending my time.



ساعتها بدون تو نميگذرند. شكايت نميكنم. اين روزها هم ميگذرند و من به تو نزديك خواهم بود.

Wednesday, May 30, 2007

علی نقی خاموشی، رئیس اتاق بازرگانی نیز با تصمیم رئیس جمهور مخالفت کرده و به خاطر عدم عضویت مستقیم محمود احمدی نژاد در شورای پول و اعتبار، آن را غیر قانونی دانسته است

به خدا من اصلا آدم سیاسی ای نیستم. اصلا از سیاست هم خوشم نمیاد. اصلا هم دلم نمیخواد پشت سر کسی حرف بزنم و یا مسخره اش کنم...
متاسفم که ایشون کار رو به جایی رسونده که زیر دستهاش اینجور با صراحت باهاش مخالفت میکنن.

Wednesday, May 23, 2007

خوشی که بزنه زیر دلت گیر میکنی بین این هوس و اون خواهش. میگی الان نسکافه بخورم یا آب پرتقال؟ هی دلت وق میزنه که من از زور بی پولی هی میرم دستگاه جی پی اس پسند میکنم. یکی بیاد منو جمع کنه که سر همین خونهء فزرتی ده میلیون دیگه رفت روی بدهکاریمون و ما عین خیالمون هم نیست. بسسسسسسسسسسسکه پولداریم داداشششششششششششش....

محض خاطر رضای خدا هم که شده این چند روزه با خدا بیشتر آشتی کن که اینقدر همه جا داره برات پارتی بازی میکنه و باز تو خودتو میزنی به اون راه که کی؟ من؟ کجا؟ کدوم؟
...
بله قربان. تعظیم عرض میکنم. این جی پی اس که قابل شما رو نداره. اصلا اصل ماهواره اش مال شما. دو دستی تقدیم میکنم.
بله قربان
بله قربان
بله قربان
...

هی؟ شوما عجالتا یه دونه چکش واسه آق مهندس بخرین که میخواد بره براتون بیابون وجب کنه دستش زخم نشه. جی پی اس پیشکش.


هی... روزگار!

Tuesday, May 15, 2007

متاسفم
خراب کردی. بد جوری هم خراب کردی.
نمیدونم چرا. ولی انگاری زیادی از روی احساسات تصمیم میگیری.

راستی؟ چه باید بکنم؟
چگونه قدرت بی احساسم را تقویت کنم؟
باید یه کم بزرگتر بشم.
سخنگوی وزارت خارجه ايران گزارش های مربوط به بازداشت هاله اسفندياری را تاييد کرده و گفته بود که با وی مطابق قوانین جمهوری اسلامی و مانند سایر شهروندان ایرانی رفتار خواهد شد

...

غش غش میخندیم.
این یعنی اینکه
...
احساس امنیت میکنم
وقتی خدا را در همین نزدیکی ها حس میکنم
...

Sunday, May 13, 2007

آدمها دو سه جورن
وقتی دلشون رو بشکنی
بعضی هاشون اشک میریزن
بعضی پوست از سرت میکنن
خوب. به ندرت میبخشن. چون بخشش در این مورد کار ساده ای نیست.
من اگه کسی دلم رو بشکنه
میرم و دیگه باهاش حرف نمیزنم
چون اگه باهاش حرف بزنم
مجبور میشم بهش بگم که دلمو شکسته
و دوست ندارم شرمندگی اش رو ببینم
دوست ندارم شرمنده اش کنم
چون قرار بود دوستی هایم همیشه بی منت باشن
...
حداقل تا وقتی که بتونم ببخشمش
من بعد به جای جملهء تکراری و بیگانهء «من قوانین خودم را دارم» بگویید. «من تئوری های خودم را دارم». فرق قوانین شخصی و تئوری ها این است که قوانین همیشه درست هستند مگر استثنائات خیلی کم. در حالی که تئوری ها چه درست یا غلط، فقط در تخیلات خودت درست هستند. ضمناً اگر شکسته بشن به هیچ کس بر نمیخوره. مثلاً اینکه بگی من بستنی دوست دارم قانون نیست! بلکه یه تئوریه. خیلی از وقتها هم میشه که تو بستنی دوست نداری. حتی اگه هوا گرم باشه و بستنی اش هم خیلی خوشمزه باشه و تو هم از تشنگی له له بزنی.
تئوری های خودم را دوست دارم. وقتی توی دلم همه شان را مرور میکنم میبینم که به ندرت خطا میکنند. حتی اگر تمام اطلاعات ورودی غلط و دروغ باشد.
...
بازم تعریف کنم؟
میشه بگی دقیقاً اگه من همه اش رو تعریف کنم تو چه کاربرد خاصی برای مغزت میخوای پیدا کنی؟ خوب یه کم بشین فکر کن جونم.
فکر کن ببین یه آدم که تمام عمر به خودش اینهمه احترام میگذاشته چطور ممکنه یکباره تمام قوانینش رو جمع کنه و بره پی کارش؟

...
راستی؟
چرا من اینقدر سوسولم؟ چرا اینقدر از رفتارهای آدمها زود دلگیر میشم؟
دلم میخواد یه داستان بنویسم.
یه داستان پر از ماجرا و هیجان.
پر از اشک و لبخند.
دلم میخواد قهرمان داستانم به خاطر عشقش از بالای کوه پایین بپره
و سالم به زمین برسه.
بشینه زیر یه درخت بزرگ و خفن افرا با شکوفه های سفید
و از زور دلتنگی های های گریه کنه
دلم میخواد یه پیرزن نفرت انگیز بیاد و توی خواب
سم بریزه توی دماغش و اون جون سالم به در ببره
ولی در عوض برای تمام عمرش نابینا بشه
احساس میکنم میتونم داستانی بنویسم
از مربای هویج با طعم خربزه
یا ماشین ظرف شویی هایی که کانال تلویزیون رو هم عوض میکنن
...
دلم میخواد یه روزی از همین روزها
نمیدونم
شاید دیروز تر از فردا
یا شاید هم فردا تر از امروز
چشمم رو به روی خورشید ببندم
وسط یه دشت خیلی بزرگ
نه یه اطاق دو در سه متر بدون پنجره
اصلا همچین چیزی رو دوست ندارم
فقط همون
یه دشت خیلی بزرگ
با تپه های نه چندان بلند و نه چندان مسطح
همه اش سبز
و ساکت
و ساکت
و ساکت
دلم میخواد
وسط دشت
روی زمین دراز بکشم
تو اونجا باشی
و اینجا
وسط قفسه سینه ام
تکه ای از روحم که از لای دنده ها بیرون زده را بگیری
و تمام و کمال بیرون بکشی
و من برای همیشه
احساس کنم که لبخندم
تنها چیز مقدسی که داشته ام و دارم
را قربانی تو کردم.

و بعد برای همیشه بخوابم.
بخوابم و دیگر هیچوقت بیدار نشوم.
هیچوقت
...

کوشش؟

درس امروز

بچه های من. فکر نکنین فقط ایران جائیه که شتر با بارش گم میشه. بلکه جاهای دیگه ای هم هست.
مثلاً همین عراق خودمون. تو چهار سال گذشته روزی صد هزار بشکه نفت غیب میشده و طفلکی ها نمیفهمیدن.
حالا قرار شده توی زیرزمین خانهء بعضی ها رو بگردن ببینن کجاس
...

Wednesday, May 09, 2007

آخه رسول خادم چیکار بلده که میخواد بشه شهردار تهران؟
لابد بعدشم میخواد رئیس جمهور بشه؟؟؟؟؟
میبینی بخت سیاه ما رو؟

Thursday, May 03, 2007

مهندس میای با هم یه جرقهء حسابی بزنیم؟ طعم برشتوک برام تکراری شده.

برنامهء امروز منوی کشوی آق مهندس: جرقه با نسکافه.

اینو میخورم که کمبود کالری ناشی از رژیم غذاییم جبران بشه... داشته باش! این یعنی اینکه من رژیمم.

+ اوا خواهر!!!! چقدر لاغر شدی!!!
نه بابا! همه اش چهار کیلو کم کردم ولی دور کمرم چهارسانت زیاد شده! -
+ فدات شم از بس غصه میخوری.
- میدونم. فکر کنم همین روزا از غصه دق کنم. از بس که این پسره بی مسئولیت و سر به هواس. از غصه دل تو دلم نیست.
+ آخی! بمیرم برات. این مردها همه شون اینجورین. هیچوقت نمیشه بهشون تکیه کرد.

... نقل قول از دو نفر آقایون همکار در شرکت. موضوع بحث: رژیم غذایی در بانوان.